![]() |
![]() |
|
| بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست |
|
مقاله زیر در صفحه موسیقی روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده . از اون جایی که نویسنده به موضوع خیلی مهمی پرداخته و من به شدت باهاش احساس همدلی می کنم ُ این مطلب رو اینجا میذارم . دست نویسنده اش درد نکنه واقعا ! موسیقی - من كشتمش... لیلی نیكونظر: نمایی از ساختمان یك فرهنگسرا در میانه شهر؛ جایی كه پنجشنبهها، ترانهسرایان جوان، حرفهای و غیرحرفهای ترانه میخوانند و نقد میشوند. یك ترانهسرا (جنس: مذكر) از جایش بند میشود. نوبتش شده كه ترانه بخواند. از پلهها بالا میرود و پشت تریبون میایستد، ترانهاش را شروع میكند، بدوبیراه میگوید و معشوقهاش را به مشت و لگد میگیرد، پسرهای ترانهسرا كف میزنند و سوت میزنند و هورا میكشند: ایول، ایول! سالن را صدای كفزدنهای مكرر برداشته است. جمعیت انگار كه نشئه یك مخدر تمام عیار شده باشند، ترانه كه تمام میشود، از حال میروند و میماند معشوقه خیالی كه له و لورده، پای چشمهایش كبود است. یك نمای عمومی از شهر؛ از هر دری و پنجرهای و هر چارچرخه سیاری همین چیزها را میشنوی؛ صداها در هم میپیچد و گاه نامفهوم و گاه مفهوم و پیدا به گوش میرسند:
خیال نكن نباشی، بدون تو میمیرم/ خیلی بیچشم و رویی تو زندگیم ندیدم آدم به این دورویی/ بسه دیگه دروغگو، بدجوری تنها موندی، تو این شبای جادو/ تف به مرامت عوضی، از سرتم زیادیام/ عمرا اگه لنگمو پیدا كنی/ الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت/ دیگه ازت بدم مییاد عروسك/ روزا منو تیغ میزنی، شبا ازم دل میكنی/ یه چیزی هم دستی میدم نباشی/ زمین گرم هم كمته، كمته آتیش خدا، الهی بند تنت بشه جدا جدا... همه چیز از ترانه «خیال نكن» علیرضا عصار شروع شد و بعد با «خیالی نیست» شادمهر عقیلی ادامه پیدا كرد. هر دو ترانه به «شاهكار بینش پژوه» تعلق داشت و در نوع خود فرآوردههای تازهای بود كه ترانه را به گود تازهای میكشاند. پای این ترانهها با ترانههای موسوم به «وا سوخت» به لسآنجلس هم كشیده شد و عشق منفی در قالب نفرین نامههایی روایت شد كه میخواند پس از آن «قسم میخوری با منی، قسم میخوری به خدا، خدا الهی بزنه تو كمرت، تو كمرش....» و این ماجرا همچنان ادامه دارد و به غلیظترین شكل ممكن، ترانههایی از این دست سروده میشوند و در قالبهایی فاقد وزنهای عروضی صحیح و قافیههای درست و استانداردهای فنی لازم در اینترنت پخش و تبدیل به امپیتری میشوند و خوانندههای مرد غیرحرفهای غالبا بدصدا زنان و معشوقهها را در آنها میكشند و تكه تكه میكنند. حالا دیگر این خیلی عجیب نیست اگر فكر كنیم یك لقب تنها شبیه نفرت یا واسوخت برای تعریف آنها كم است؛ برای ترانههایی كه مدام با زن قصه در ستیز است، لقب زن ستیز غیرمنصفانه بهنظر نمیرسد. «زنستیزی نیست؛ مردستیزی هم هست»؛ این را دكتر افشین یداللـهی ترانهسرا میگوید. او ادامه میدهد:«این روابط عاشقانه ماست كه رنگ باخته است. مسئله امروز ما رابطه عاشقانه درازمدت است كه در آن ناتوانیم. سرعت زندگی ما، تعداد رابطهها را زیاد كرده و مدت آن را كم. فكر میكنیم كسی كه اول تمام میكند، بیشتر برده است. شاید به خاطر احساس ناامنی است، شاید اعتماد به نفس نداریم و شاید آموزش درست ندیدهایم؛ هر چه هست این بیثباتی عاطفی است كه در سطح جامعه موج میزند.» ترانهسرای تیتراژ سریالهای تلویزیونی چون «میوه ممنوعه» اعتقاد دارد: «ترانههای ما در دورهای مدام از عشق و هلاكت و نابودی میگفتند، شاید این نگاه كه اگر معشوقه هم نباشد زندگی ادامه دارد، در جهت ایجاد تعادل با آن جریان افراطی عاشقانه باشد، هرچند كه لحن داریم تا لحن. لحن توهین و تحقیر در كنار پرخاشگری و واكنش تهاجمی نشان از ضعف دارد و لحنی كه نشاندهنده احترام راوی برای طرف مقابل حرمت گذاشتن به تصمیم او بر ترك رابطه است نشان از قدرت. اما این هم بحثی است؛ همین كه زنان جامعه ما، امروزه، مردها را وادار به نوعی واكنش كردهاند.» اما محمد صالحعلاء ترانهسرای «شازده خانوم» مدتهاست كه تكلیفش را با این دسته از ترانهها روشن كرده است. او همچنان اعتقاد دارد؛ این ترانهها شرمآور است و اینها همه به این خاطر است كه كسانی وارد این عرصه شدهاند كه كار را نمیشناسند و فاقد ادبیات و اندیشه جهانی هستند؛ «اصلا نمیدانیم چه میگوییم. هیچ آدم سخیفی حاضر نیست چنین كلمات عنیفی به كار بگیرد.» او ادامه میدهد: «دوستانی اعتقاد دارند كه این ترانه واسوخت از ترانههای من آمده و نشأت گرفته است. میدانید كه... من تجربیاتی در زمینه سرودن ترانههایی با ادبیات پاپیولار داشتهام اما این را بدون ادعا میگویم؛ این زبان به نظرم به بیراهه رفته است. اینها باعث شدهاند ما از تغزل و عاشقانه دور بیفتیم و به عشق بزرگترین آسیب را زدهاند.» ترانهسرای ترانه «لیسانسه» معتقد است: «نباید معشوقه را اینطور تصویر كنیم، نباید با رسانه ترانه اینطور رفتار كنیم. معشوقه ذلیل به چه كار ما میآید؟ معشوقه در ادبیات، اساطیری است، جسمش مهم نیست كه نیم سماوی و نیم زمینی است و این بخش لاهوتی زن است كه در شعرهای شعرای ما میآید. این چیزهایی كه در این روزگار به اسم ترانه خوانده میشود، كلا خسارت است. چی نصیبشان میشود؟ مد شده است؟ ما ایرانیها مردمان موحدی بودهایم، عاشق آواز و آهنگ بودهایم و برای هر روز و هر ماه و فصل، آواز و آهنگی داشتهایم، باور نمیكنم كه این روزها برای زن چنین ترانههایی بگوییم... دل من این روزها خیلی پر است؛ خواستید بروید دعوا، من هم هستم!» اما بشنوید از «شاهكار بینشپژوه» كه خودش آغازگر این ژانر بوده است: «بنده ضامن خیر و شر ژانری كه درست كردهام، نیستم. اسم این ژانر را هم زنستیز نمیگذارم. نام ژانر ترانههای من عاشقانههای منفی است. ضمن اینكه من 450 ترانه سرودهام و یك درصد ترانههای من عاشقانه منفی است.» او ادامه میدهد: «اگر شعرای جوان در حال ادامه دادن این راه هستند، من مسوول نیستم. خودم هم فكر نمیكردم چنین اتفاقی بیفتد». بینشپژوه اعتقاد دارد:« اینكه این ترانهها زنستیز به نظر میرسند، از آن روست كه خوانندگان مرد این ترانهها را اجرا میكنند، ضمن اینكه در همهجای دنیا وقتی روابط رو به انحطاط میرود و دیگر عشقی وجود ندارد، چنین حسهایی پدیدار میشود و به زبان میآید.» نكته جالب حرفهای بینشپژوه آنجاست كه میگوید: «پیش از هر عنوان دیگری بهتر است آن دسته از ترانههایی كه از جنایت میگویند و فحاشی میكنند را بزه ادبی بنامیم كه از بزه رفتاری به مراتب خطرناكتر است؛ چون تاثیرگذاری بیشتری دارد. به آن دسته از دوستان بیسواد ما كه اعتقاد دارند فحاشی در ترانه وجود دارد و مخصوصا ترانههای رپ مملو از فحاشی است بگویید؛ آن فحاشی در موسیقی رپ سیاهپوستی اتفاق میافتد. این موسیقی از محلهها و فرهنگی میآید كه همه حتی در خانوادههایشان هم فحاشی میكنند و اینكه میگویند رپ اساسا فحاشی است، هم حرف غلطی است و خلاصه آنكه، در كنار بحث ترانه، بحث فرهنگشناسی است.» این ترانهسرا در ادامه، برای توجیه آنكه در آلبوم آخرش هم شبیه گذشته از ترانههای اینچنینی بهره برده است میگوید: «من حدود 23 اثر برای مجوز به وزارت ارشاد سپردم و از آن 23 اثر، تنها همین 6 ترانه واسوخت مجوز دریافت كرد. شما كه آن 17 ترانه دیگر را نشنیدید، آنها عاشقانههای مثبت و ترانههایی با مضامین سیاسی و اجتماعی بودند و مجوز نگرفتند. میبینید كه فقط من نیستم، آنها هم از ترانههای واسوخت بیشتر خوششان میآید.» اما بحث ترانههای واسوخت در صحبتهای «سارا شریعتی»؛ جامعهشناس سمت و سوی تازهتری میگیرد: «اگر ما نگاه تاریخی داشته باشیم، متوجه میشویم كه تصویر زن در 3، 4 دهه اخیر چقدر دستخوش تغییر بوده است. در یك دوره زن تنها الهه نازی است كه هیچ چهرهای ندارد و چیزی هم از مشكل و خطوط صورتش پیدا نیست و تنها یك الهه است؛ سنبلی از آن تصویر ایدهآلی كه شاعر و ترانهسرا دارد. جالب اینجاست كه ما در یك دوره نقاشی هم با چنین نقشهایی طرف میشویم؛ نقشهایی از یك زن- الهه. در دورههای بعد شاعر شروع میكند و از گفتوگوی كوتاهی كه میانشان رد و بدل شده چیزی میگوید. كم كم در دورههای بعد از بیوفایی ناله سر میدهد و لحنی سرزنشگر دارد و در سالهای اخیر هم كه كلا ما با یك بیراهه در ترانه طرف بودهایم و همین كه كار به فحاشی كشیده شده.» دكتر شریعتی معتقد است: «اگر دورههای مختلف ترانه را با هم بررسی كنیم، متوجه میشویم كه برای این معشوقه اتفاقی افتاده است، پس اوست كه تغییر كرده و از یك الهه ناز به موجودی تبدیل شده است كه بدیهایی دارد و باید فحش بشنود.» او ادامه میدهد: «به شكل سادهتر اگر بخواهیم بگوییم، ماجرا از این قرار است؛ این به تغییر نقش اجتماعی زن در جامعه بازمیگردد. از آنجا كه تا پیش از این زن تنها در حوزه خصوصی مطرح بود- میبینید كه هنوز هم خانوادههایی جای عكس زن را در آگهی ترحیمش خالی میگذارند- از آنجا كه بحث سنت است و زن قرار است در خانه بماند و تصویر یك زن در خانه و در حوزه خصوصی جان میگیرد. اما حالا زن گفتوگو میكند و به عرصه اجتماعی وارد شده است، از آنسو هم ایجاد رقابت كرده و عرصه كاملا بر مردها تنگ شده است و همین مردها را به پرخاش وامیدارد و واكنش جامعه سنتی را برمیانگیزد، چون زن مورد نظر دیگر كمتر مادر است، كمتر همسر است و در خانه حضور كمتری دارد. این متزلزل شدن نظم قدیم است كه باعث میشود سنت یك جامعه مقاومت نشان دهد و فحاشی و خشم و نفرت و پرخاشگری را سبب شود.» دكتر شریعتی در ضمن یادآوری میكند: «ما در جامعهشناسی هنر بحث رویكرد بازتاب روبهرو هستیم به این معنا كه هنر در بستر جامعه معنا پیدا میكند. به این نتیجه رسیدهام كه در ایران این رویكرد بازتاب در مورد سینما و ترانه مصداق دارد. در همین باره این را در نظر بگیرید؛ تا چند سال قبل و مثلا در دهه 70 تجربه وارد كردن چنین ترانههایی به بازار شكست میخورد، باید دید به ناگهان در سالهای 80 چه اتفاقی میافتد.» او ادامه میدهد: «در سالهای پس از انقلاب در ترانه بیشتر تماتیك مذهبی به چشم میخورد و از آنسو ترانههای زمینی عشق زمینی را نفرین میكنند و این نكته جالبی است.» در ادامه این بحث دكتر شریعتی درباره پیشبینی یك ترانهسرا كه او حول و حوش همین بحثها، صحبتی داشته است، حرف میزند؛ اینكه آن ترانهسرا پیشبینی كرده در دورههای بعد این مرد است كه در ترانههایش از رقابت دو زن با یكدیگر بر سر تصاحب او میخوانند! وی اما معتقد است: «شك دارم مورد پسند و پذیرش قرار بگیرند، با این حال به شدت منتظرم چنین چیزی را ببینم، باید خیلی جالب باشد.»... باید جالبباشد! جنتیعطایی: پیشینه دارد زن ستیزی به گمان من ریشه و گسترهای بسا فراتر و عمیقتر از این وجوهی دارد که شما بروزات آن را در بخشی از ترانههای رایج فارسی رد زنی کردهاید. آنچه که در پیوند با نگاه جامعه مردسالار به زن در ترانه جلوه میكند و به شکل نظریه بیان میشود، اکثرا در همیشه ترانه هم وجود داشته است. زن «مال» مرد بوده است. هرگز یا کمتر جایگاه اجتماعی او همچون نیمه کامل کننده یک انسان اجتماعی و یک شهروند برابر مورد نگاه، توجه و هدف و پذیرش راه به ترانه جسته است. زن «مال» مرد آنگاه که شاعرانه و آرتیستیک است با او برخوردی شاعرانه و آرتیستیک شده است. بیشترین ترانههای فارسی فرآوردههایی از این دست هستند. اما آنجا که شما به ابراز خشم و نفرت اشاره میکنید من به این نکته برمیگردم که اگر آفرینش هنری واگویه عواطف و احساسات آدمی است، پس ابراز کینه و خشم و نفرت هم همپای بیان عشق و لذت و ایثار پرونده ورود به ترانه را دارند. پندار من چنین است که شما را «گونه بیان» به این باور آورده است که گویی پرخاش و زنستیزی «همین اواخر» پایشان به ترانه باز شده است. ترانههای «واسوخت» پیشینیان زبان و واژگانی مودبانه با خود داشتند و امروزیان زبانی گستاخ و دشنامواره. البته شیوه کار و همترانگی من با ترانههای من هرگز چنین نبوده است که هیچکدام با سفارش «سوژه» به سمت من آمده باشند. من در جوان سالگی تلاشهایی در چند ترانه همچون «آشپزخونه» «ماه پیشونی» «مرد من» و... کردهام تا نگاهی دیگر کرده باشم به «زن رایج»! خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم گفته بودم عاشقم خب حرفمو پس میگیرم خیال نکن نمونی کارم دیگه تمومه لیلی فقط تو قصه است جنون دیگه کدومه ؟ کی میگه تو نباشی ستاره بی فروغه بذار همه بدونن که عاشقی دروغه تو بردهای میخواستی که حرفتو بخونه برای تو بسوزه به پای تو بمونه عروسکی میخواستی رو طاقچتون بکاریش وقتی بازی تموم شد کنج اتاق بذاریش دیگه برای موندن اتاق تو شلوغه عروسکا بدونین که عاشقی دروغه ترانه از شاهکار بینشپژوه زویا زاكاریان: از نگاه من مردود است 1- از این نوع ترانهها (متاسفانه)، اینجا هم هست. البته كمی ملایمتر پوشیدهتر. من كار «مردستیز» هم در ترانههای لسآنجلسی سراغ دارم. اما این نوع كار در بین «رپ میوزیك» سیاهپوستان بیشتر دیده میشود. در رسانههای آمریكا راجع به این موضوع، بحث فراوان میكنند. در این جرم «رپ میوزیك»ها، زن را روسپی و بدكاره خطاب میكند، بدون هیچ ملاحظه در كلام. اگر از سازندگان این ترانهها بپرسید؛ چرا به زن بیاحترامی میكنید؟ به شما خواهند گفت: اگر زن شبیه بدكارهها رفتار نكند، او را بدكاره خطاب نمیكنیم. در مقابل، موسیقی مردستیز هم هست كه دستكمی از كارهای زن ستیز ندارد. هر دو زشت و افراطی هستند. 2- از دیدگاه من، این دو تفكر (چه مردستیز و چه زنستیز) هر دو مردود است. بنابراین هر ترانهای كه كشش به یكی از این دو سو داشته باشد از دایره انتخابهای من خارج میشود. انتقال خشم عاشقانه میتواند در ترانه وارد شود ولی باید بسیار ظریف و هنری و خالی از تهدید و خشم جاهلانه باشد. 3- نمونه ترانهای كه شما برای من ایمیل كردید، جدا از اشكالات فكری، دچار مشكل حسی و زیباییشناسی هم هست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:40 توسط منصور |
|
|
امروز روز عشق و عاشق هاست . من از سرزمینی آمده ام که محتسبانش دهانت را می بویند مبادا گفته باشی که دوستت دارم ! با این همه ، عشق با نیروی طبیعی ، راه خود را رفته و تسلیم این همه بند و زنجیر نشده . امروز اگر ادبیاتی داریم که حول مفهوم و معنای عشق شکل گرفته ، شاید حاصل همین درگیری ها و کشمکش های مداوم بوده . اما ، امروز ، من در سرزمینی زندگی می کنم که عشق ورزیدن نیز به منزله دیگر امور انسانی ، در بستری آزاد امکان پذیره . این آزادی در نحوه اندیشیدن به عشق هم متجلی میشه . بنابراین مباحث مربوط به عشق نیز از طراوت و تازگی خاصی برخورداره . چند روز پیش بطور اتفاقی با نام هلن فیشر ، استاد انسان شناسی ، آشنا شدم و چند تا از توشته هاش رو خوندم و یکی از سخنرانی هاش در اجلاس داووس رو گوش کردم . دلم میخواد شما رو هم در لذتی که از مباحث مطرح شده بردم شریک کنم . وب سایت این استاد آمریکایی ، حاوی چندین مقاله زیباست که می تونین هر کدوم رو که به سوالات ذهنی تون در مورد عشق نزدیکتره انتخاب کنین و بخونین . آدرس وب سایت هلن فیشر ، هدیه والنتیاین من باشه به همه عاشق ها و دوستان نازنینم : Helen E. Fisher, PhD, is Research Professor and member of the Center for Human Evolutionary Studies in the Department of Anthropology, Rutgers University. She has conducted extensive research on the evolution and future of human sex, love and marriage and gender differences in the brain and behavior. She has written four books: WHY WE LOVE: The Nature and Chemistry
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:20 توسط منصور |
|
|
دیشب یه مهمونی داشتیم : International Food Party . هر کسی غذایی از کشورش رو که با امکانات اینجا تهیه اش امکان پذیر بود ، پخته بود . تنوع غذایی بی نظیری بود : هندی ، چینی ، پاکستانی ، ویتنامی ، تایلندی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، بلژیکی ، ایتالیایی ، مکزیکی ، اکوادوری ، کلمبیایی ، ونزوئلایی و ... من که تا خرخره خوردم . نه اینکه پرخوری کرده باشم ، نه ! این قدر تنوع غذایی بود که اگه از هر کدوم یک لقمه هم می خوردی پر می شدی . چیزی که جالب بود اینکه این همه طعم و مزه مختلف تقریبا و بطور میانگین از مواد مشترکی تهیه شده بود . انگار مواد اولیه مثل گوشت و سبزی جات و طعم دهنده های مختلف توی دست هر ملت و فرهنگی قالب خاصی می گیرن که اونها رو از هم متمایز می کنه . همین مساله رو میشه به عقاید و رفتارها و احساسات ملت های مختلف هم تعمیم داد . اینکه یک سری ارزش های بنیادین چه جوری تبدیل میشن به یک سری نظام های مختلف فرهنگی و اجتماعی . مثلا اینکه پیامبران و رهبران معنوی چه طور بسته به سرزمینی که تبلیغ می کرده اند ، محتوای تبلیغ شون فرق می کرده ... بهرحال ، برای من شنیدن از عقاید و اندیشه های متنوع همون قدر دلپذیره که مزه کردنه این همه غذا ! دریغم میاد این نوشته رو بدون ذکر یه نکته تموم کنم . شاید نزدیک نیم قرن باشه که پیشرفت های عمده در زمینه ارتباطات باعث شده که مردم دنیا بتونن با هم دیگه در ارتباط باشن و از احوال همدیگه خبر بگیرن و از طرز زندگی و اندیشه هم سراغ بگیرن . متاسفانه ما ایرانی ها به دلیل وضعی که بر جامعه حکمفرما بوده نتونستیم اون قدر که لازمه و جا داره ، از این فرصت ها استفاده کنیم . دریغ و درد از این وضعیت بیشتر میشه وقتی که می بینیم توی چیزهایی داریم دست و پا می زنیم که الان دیگه واسه همه بدیهی شده . واقعا هیچ چیزی از انزوا بدتر نیست . ما توی دنیا واقعا منزوی هستیم . هیچ ارتباطی با هیچ جا نداریم . البته اون هایی که این انزوا رو به جامعه تحمیل کرده اند ، واسه کارشون حکمتی دارن . آخه اونا می دونن که مشروطیت از جایی پایه ریزی شد که آدم هایی از این سرزمین ، از طریق سفر به سرزمین های دیگه ، با تصویرهای دیگری از بودن و زیستن و اندیشیدن آشنا شدند و این آگاهی رو با خودشون به داخل ایران آوردن و باعث شدن که فاز مهمی در همه عرصه های زندگی مردم این سرزمین آغاز بشه . ب . ن : راستی یادم رفت بگم . من واسه این مهمونی ، سالاد الویه درست کردم . گرچه تجربه اولم بود ، ولی با توجه به خالی شدن سه چهارم ظرف بزرگی که درست کرده بودم ، به خودم امیدوار شدم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:1 توسط منصور |
|
|
در سایت بی بی سی گزارشی خوندم از یک میزگرد در استرالیا که به بررسی چالش های فرهنگی مهاجران ایرانی در استرالیا پرداخته بود . برام جالب بود که یکی از اساتید حاضر به این نکته دقیق اشاره کرده بود که ایرانی ها مهاجران خوبی نبوده اند . اگه این واقعیت تاریخی رو در کنار این اصل بذاریم که هجرت سرآغاز تمدن می تونه باشه ، به نتایج قابل تاملی می رسیم ... "ایرانیان در طول تاریخ خود مهاجرین خوبی نبوده اند" دکتر صاحبی ( دکترای روان شناسی بالینی از دانشگاه نیو ساوت ویلز ) از دیدگاهی تاریخی در خصوص مهاجرین ایرانی چنین می گوید:" ما ایرانیان بلحاظ تاریخی هیچگاه مهاجرین خوبی نبوده ایم. اگر در طی دوران ۲۵۰۰ سال پیش که ایرانیان شروع به مهاجرت کردند نگاه کنیم می بینیم که ایرانیان هیچگاه مهاجرین راضی نبوده اند. بعنوان مثال بدلایل دینی، زرتشتیان بخاطر ورود اسلام به ایران به هندوستان مهاجرت کردند اما هنوز که هنوز است خود را پارسیان می نامند نه هندی و هویتی کاملاً ایرانی دارند و هنوز هند را بعنوان سرزمین خود نپذیرفته اند. " دکتر صاحبی معتقد است که ایرانیان به دلیل علقه های عاطفی شدید نسبت به وطن، ونگرش تاریخی نسبت به غربت کلاً فرایند مهاجرت را خوب طی نمی کنند و همواره در ذهن و زبانشان باز گشت به وطن است، از این رو "ایرانیان بیشتر میل به گذشته دارند تا نگاه به جلو و تلاش برای ریشه دواندن در فرهنگ و اجتماع میزبان. البته این را نباید به معنی این گرفت که ایرانیان شهروند خوبی نیستند. موضوع، پذیرش ذهنی این جابجایی جغرافیایی است که برای ایرانیان همواره دشوار بوده است. از این رو دغدغه و ذهنیت فعالشان همواره متمرکز بر ایران بوده است و همین مانع از آن می شود که در سرزمین جدید بطور کامل استقرار پیدا کنند." وی درباره مهاجر خوب می گوید: " مهاجر خوب آمادگی این را دارد که با نظام باورها و نردبان ارزشهای جامعه جدید خود را منطبق کند. یعنی بسیاری از موضوعات ارزشی یا انتظارات و باورها و سلیقه هایی که به فرهنگ اولیه تعلق دارد و امکان عمل کردن به آن در فرهنگ میزبان وجود ندارد و یا اصلا در متن اجتماع جدید فاقد معناست را کنار بگذارد. در ادامه بحث، دکتر صاحبی درباره عدم رضایت مندی و سازگاری ایرانیان در محیط زندگی جدید گفت: "مادری از روستا به شهر مهاجرت کرده بود و بعد از چهل سال می گفت ننه جان این میوه های شهر که اصلاً مزه ندارد و میوه های دهات خودمان خیلی بهتراست! کسی که از شهرستان به مرکز استان مهاجرت می کند باز می گوید که شهرستان ما خیلی بهتر است و تا آخر عمر دنبال این است که بازنشسته شود و به شهرستانش بازگردد. آن کسی که از شهرستان به تهران می آید باز می گوید که این تهران چیست و دوست دارد که از تهران به شهرشان باز گردد. بعد هم که از ایران به استرالیا می آیند می گویند که استرالیا کلی عیب دارد و هم میوه های ایران خیلی خوشمزه تر است و هم مردم ایران خوب هستند و هم مهمانی های ایران بهتر است و هم لباسهای ایران قشنگ تر است. یعنی همواره ذهن ایرانیان نصف در ایران زندگی می کند نصف در استرالیا." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:7 توسط منصور |
|
|
امروز توی مترو چند تا بچه که بین ۶-۷ سال سن داشتن ، کف مترو واسه خودشون می غلطیدن و سر و صدا می کردن و خلاصه اساسی شیطونی می کردن . این جریان واسه حدود یه ده دقیقه ادامه داشت . من هر لحظه منتظر بودم که یکی از این آدم های توی مترو - به سیستم ایران - بهشون بگه : " این قدر شیطونی نکن بچه ! بشین ! .... نکن ! ... د ! پدر سوخته مگه نمی گم نکن !؟..." ولی انتظار من بی فایده بود . هیچ کس به خودش این اجازه رو نداد که مزاحم دنیای این بچه ها بشه و بخواد منطق بزرگ سالانه خودش رو به این بچه ها تحمیل کنه ... بچه ها واقعا مظهر خلاقیت و نو آوری ( خلاقیت به معنای انجام کارهای غیر معمول و یا انجام کارهای معمول از راه های غیر معمول ) هستن . این جریان رو گفتم تا بگم که این خلاقیت اولیه چه جوری توسط همین امر و نهی های آدم بزرگ ها ، نیست و نابود میشه ! همه ما خلاق به دنیا میایم ولی جامعه و بزرگترها با امر و نهی های خودشون این خلاقیت رو این قدر محدود می کنن که دیگه چیزی از اون نمی مونه ! این مساله در مورد سیستم های آموزشی هم صادقه . توی اسلایدهایی که توی یکی از کلاس هامون نمایش داده شد ، این نکته اومده بود که طبق تحقیقات به عمل اومده ، بچه ها قبل از ورود به مدرسه ۶ برابر خلاق تر از زمانی هستن که محیط مدرسه رو تجربه می کنن و به عنوان فرآورده از این کارخونه آدم سازی خارج میشن ... ۶ برابر !!! ... مدرسه ای که قرار بود ، توان تفکر و خلاقیت و نوآوری رو تقویت کنه ، به عکس ، اون رو محدود می کنه ! ... از قضا سرکنجبین صفرا فزود ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:4 توسط منصور |
|
|
این روزهای آخر ترم چقدر آروم می گذره . دلم می خواست این دو هفته باقیمونده هم به سرعت برق می گذشت و نوبت سفر می رسید . دیروز داشتم واسه سفر پاریس اطلاعات جمع می کردم . در این بین وقت زیادی رو صرف قبرستان های پاریس کردم . دو قبرستان معروف توی پاریس هست که آرامگاه انسان های برجسته ای هستن . اولی پرلاشز که خب ما ایرانی ها با اون خوب آشناییم چرا که قبر صادق هدایت و غلامحسین ساعدی اونجاس . غیر از این دو ، قبر مارسل پروست ، اسکار وایلد ، شوپن ، لافونتن هم در پرلاشز قرار داره . قبرستان دیگر که اسمش مونت پارناس هست ، آرامگاه ابدی آدم های سرشناسی هست . از ایرانی ها شاپور بختیار و از خارجی ها سیمون دوبوار ، ژان پل سارتر ، ساموئل بکت رو میشه نام برد . در قصر پانتئون هم که قبر ویکتور هوگو قرار داره ( یاد سفرنامه پاریز تا پاریس باستانی پاریزی که توی کتاب درسی مون بود افتادم . اونجا که می گفت معلم معارف دینی اش بهش نامه می نویسه و میگه برو سر قبر ویکتور هوگو و به نیابت از من فاتحه ای براش بخون ) . در این قصر علاوه بر ویکتور هوگو ، ماری کوری ، ژان ژاک روسو ، ولتر و امیل زولا هم آروم گرفته اند . خلاصه من به عادت مرده پرستی ایرانی ها فعلا در حال رصد مردگان پاریس هستم . چون مردگان این شهر عاشق ترین زندگان بوده اند .... ! اینو هم بگم جالبه . داشتم با یکی از همکلاسی های چینی ام که قراره توی این سفر گروهی با هم باشیم ، در مورد این صحبت می کردم که احتمالا نصف وقت من در پاریس توی قبرستان هاش سپری میشه . یه دفعه اون دوست تایلندیم پرید وسط حرف ما و گفت که آره منم دوست دارم بیام قبرستون های اروپا رو ببینم په جوریه و عکس بگیریم . یه دفعه اون چینی هه با تعجب پرسید عکس بگیرین ؟! ما با یه مقدار تعجب بیشتر پرسیدیم آره خب ... مگه چیه ؟ گفت ما توی چین توی قبرستون عکس نمی گیریم . یعنی اینو بد می دونیم . من اول فکر کردم داره سر کارمون می ذاره . گفتم شوخی می کنی ؟ گفت نه و بعد فلسفه اش رو برامون توضیح داد . گفت که ما معتقدیم روح مردگان زنده است و در حوالی قبرهایشان پرسه می زنه . بنابراین گرفتن عکس موجب آزار اونها میشه .... ب . ن : ما خیلی اسم برای محل دفن مردگان داریم : قبرستان ، آرامگاه ، مزار ، گلزار و ... ولی من از همه بیشتر آرامگاه" رو دوست دارم . چرا که انگار تنها جاییه که آدم آروم می گیره و به آرامش میرسه ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:28 توسط منصور |
|
|
ساعت پنج صبح یکشنبه س و من توی فرودگاه آتاتورک استانبول نشسته ام در انتظار پرواز مادرید . دو هفته بودن در وطن به سرعت تموم شد و دوباره باید این تن رو از دیاری به دیاری دیگر بکشم ... نمی دونم چرا این قدر استانبول رو دوست دارم . شاید به خاطر خاطره های خیلی خوبی باشه که از اون دارم . استانبول اولین شهر خارج از ایران بوده که دیده ام . شهر مساجد زیبا و جایی که آسمان و دریا در افق دور دست بهم می رسند . شاید سهمی از این دوست داشتن هم مربوط به این باشه که نتیجه امتحان تافل که اینجا دادم رضایت بخش بود . نمی دونم ! هر چی که هست من دیوونه این شهرم ! طی دیدارهایی که با دوستان در این دو هفته داشتم احساس کردم که نوشته هام توی این وبلاگ می تونه پنجره مناسبی باشه برای ارتباط با بچه ها و واسه همین تصمیم گرفتم که وقت بیشتری برای وبلاگ بذارم . آخه آدم این قدر نکته قابل تامل توی لحظه های بودنش در این محیط پیدا می کنه که اگه اونا رو جایی ثبت نکنه بعدا به خاطر آوردنشون کار غیر ممکنی میشه ! پس بذار از همین الان شروع کنم . توی فرودگاه امام خانواده فراهانی ( بازیگر سینما و تلویزیون ) رو دیدم . بهزاد فراهانی به همراه دو دخترش شقایق و گل شیفته برای بدرقه عضو دیگه ی خانواده شون به فرودگاه اومده بودند . من از این خانواده گل شیفته رو موندنی میدونم . هر چی باشه اون توی دو تا از سه عاشقانه سینمای ایران که من دوست دارم نقش اول رو داشته : درخت گلابی و میم مثل مادر . امروز حدود نیم ساعت فرصت داشتم تا به دخترکی نگاه کنم که با هنرش دو معنای عمیق و مجرد از عشق را در برابر چشم ما متبلور و متعین ساخت . در فیلم درخت گلابی او درگیر عشقی رمانتیک است و در فیلم میم مثل مادر نماد عشقی انسانی . بهرحال به هنر والایش نماز می برم ! نکته دیگه اینکه توی هواپیما داشتم روزنامه هرالد تریبیون رو می خوندم . مقاله نسبتا مفصلی داشت راجع به مجموعه ای حماسی روایی به نام " امیر حمزه نامه " . برام جالب بود که من اسم این کتاب رو که حاوی حکایات و داستان های متعلق به فرهنگ ایران ( و هند ) تا قرن ده هست رو نشنیده بودم ( البته ایراد از منه وگرنه فکر می کنم کتاب به اندازه کافی معروف باشه ) . این مقاله به بهانه چاپ ترجمه انگلیسی کتاب در آمریکا نوشته شده بود ... وطن مفهوم غریبی داره . وطن می تونه اونجایی باشه که توش بی هیچ اختیاری جوونه زدی و بالیدی و همه دار و ندارت اونجاس . می تونه هم جایی باشه که تو انتخاب می کنی توش زندگی کنی . اونایی که بین این دو وطن شون فاصله میفته خیلی بدبختن ! خیلی ! صدای بارون میاد / نیستی تو این بار پیشم / نقشه ات رو دیوار میگه / ازت جدا نمی شم ... ایران ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:36 توسط منصور |
|
|
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی ... برای تعبیر این خواب ، یک هفته ای باید صبر کنم ... ولی حالا تا آن موقع ، چون حرف از بخارا شد بگذارید یادی کنم از همکلاسی ازبکستانی ام . همون جایی که بخارا و سمرقند حالا بهش تعلق داره . هر دو به هم احساس تعلق می کنیم . خدا می داند چقدر خوشحال میشم و پر در میارم وقتی که یک کلمه فارسی را می گویم و او می گوید ما هم همین را به کار می بریم . درست است که همدلی از همزبانی برتر و بهتر است ولی همزبانی هم نعمت کمی نیست ... باور کنید ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:46 توسط منصور |
|
|
شهر مادرید چندین موزه زیبا دارد که دیدن هر کدام شان محتاج صرف وقتی در خور است . من تاکنون از سه تای آنها که مهم ترین شان هم بوده اند بازدید کرده ام . اولی موزه El Prado که در واقع آرشیو سلطنتی اسپانیاست و شامل آثاری از گویا و ولازکز می باشد . دومی موزه Thyssen است که حاوی مجموعه نقاشی هایی است که توسط یک فرد ثروتمند به نام تیسن جمع آوری شده اند ولی پس از مرگ او ، توسط دولت اسپانیا خریداری شده و در این موزه به نمایش گذارده شده اند . نقاشی های این موزه مربوط به آثاری از قرن پانزدهم میلادی تا زمان معاصر است و طیف متنوعی از نقاشان را در بر می گیرد . در موزه سوم که Centro de Arte Reina Sofia نام دارد مجموعه ای از نقاشی های سنتی و مدرن به نمایش گذاشته شده است . نکته مهم در مورد این موزه نمایش چندین اثر از پابلو پیکاسو هنرمند معروف اسپانیایی و متعلق به مکتب کوبیسم است . گرچه بیشتر آثار موجود از پیکاسو به صورت مجسمه (sculpture) بود ولی مهم ترین آنها در واقع نقاشی بود که در واقع ترسیم کننده احساس پیکاسو پس از حمله هوایی آلمان به ناحیه گرنیکای اسپانیا در جریان جنگ داخلی اسپانیاست . این تابلو که در سال ۱۹۳۷ ترسیم شده ، به شدت نمادین است و تفسیر آن محتاج آشنایی با نمادهایی که پیکاسو برای بیان مقصودش آنها را بکار می گرفته است . حقیقت اش را بگویم . هر چقدر بیشتر به این تابلو خیره می شدم بیشتر دل نگران و دل تنگ می شدم . چرا که با خودم اخبار مربوط به گردش شبح جنگ دور سر ایران را مرور می کردم و با آنچه که پیکاسو از جنگ تصویر کرده بود تطبیق می دادم . در یک کلام ، حالم به شدت گرفته شد . اگه میخواین بفهمین جنگ یعنی چه ، این تابلو رو همراه با توضیحاتش در اینجا ببینین . ( مخصوصا این نکته توی این مقاله جالبه که نوشته یک نسخه از این نقاشی بصورت پرده ای در ورودی شورای امنیت سازمان ملل متحد نصب شده تا هشداری باشه در مورد خطرات و بدی های جنگ . بعد نوشته که سال ۲۰۰۳ وقتی وزیر خارجه آمریکا می خواسته در مورد حمله به عراق کنفرانس مطبوعاتی بده ، روی این نقاشی رو می پوشونن . عجب دنیایی واقعا )
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 1:15 توسط منصور |
|
|
در فرصتی که برای اخذ ویزای اسپانیام به استکهلم رفته بودم ، تونستم از موزه فرهنگ اسکاندیناوی که روبروی سفارت اسپانیا قرار داشت ، بازدید کنم . یک آدم علاقه مند به امور فرهنگی در سال های اولیه قرن بیستم ، کمر همت می بنده که آثار مربوط به فرهنگ اسکاندیناوی رو جمع کنه و با کمک های اندکی که از دولت می گیره ، این موزه رو پایه گذاری می کنه . چیزهای جالبی توی موزه بود که خب باید اونها رو دید و توصیف خیلی به کاری نمیاد . مثلا سبک چیدمان داخلی (interior design ) اتاق های سوئدی در مقاطع مختلف دویست سال گذشته به زیبایی شبیه سازی شده بود و یا مجموعه مفصلی از لباس ها ، تزیینات و حتی اسباب بازی های کودکان وجود داشت که خیلی زیبا و دقیق امکان درک سیر تغییر و تحول این چیزها رو فراهم می کرد . با این حال چیزی که بیش از همه ذهن منو به خودش مشغول کرد این بود که سوئد تا اواسط دهه بیستم هم یه جامعه کشاورزی و فقیر بوده . اینو از عکس هایی که در موزه بود براحتی می شد فهمید . ولی اینکه قصه صنعتی شدن سوئد از کجا شروع میشه ، سوالی هست که باید توی کتاب ها دنبالش گشت و من خیلی دوست دارم در این مورد بخونم . یه چیز جالبه دیگه در مورد عکس ها - البته بدون اینکه بخوام داوری ارزشی بکنم و صرفا به عنوان یک توصیف - اینکه زنان سوئدی تا اوائل قرن بیستم هم بطور گسترده از روسری استفاده می کردن . یادتون باشه سوئد زن سالارترین کشور دنیاس ! توی موزه توضیحات زیبایی در مورد آثار نمایش داده شده وجود داشت . این توضیح رو که در مورد "عکاسی" بود به دلم چسبید و یادداشتش کردم : Photography was invented out of a desire to reproduce the world we see about us. It arises from interplay of light, optics, technology and people -both observing and observed. The presence of photographer resulted in an image that appears to freeze a moment of reality. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:32 توسط منصور |
|
|
وقتی در خبرها خوندم که صدای محمدرضا شجریان در گوش اصفهان می پیچه ، دلم زیر و رو شد . چقدر بی قرار و مشتاق حضور در این کنسرت بودم . برای لحظاتی زمین و زمان رو نفرین کردم که چرا زمانی شجریان به اصفهان اومده که من اونجا نیستم یا اینکه چرا زمانی که من بودم به اصفهان نیومد . حالا باز خدا رو شکر قبل از اومدن از ایران ، بخت یارم شد و تونستم به کنسرت محمدرضا لطفی برم . ( همین جا بگم که چقدر دلم برات تنگ شده رضا خلیلی پور ! ) شجریان معنای یگانه ای برای من داره . دلنشین ترین صداییه که شنیده ام و لحظه های نابی رو با این صدا گذرونده ام . یادم نمی ره وقتی خبر زلزله بم رو شنیدم ، تنها جیزی که روح طوفانی شده ام رو تسکین می داد صدای شجریان بود که این شعر حافظ رو می خوند : این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است / کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست چه لحظه هایی که بغض در گلویم می شکست وقتی آواز محزون شجریان می خواند که : دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد / چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت / وه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد ... و چه لحظه هایی که تنهایی هایم ، دل خستگی هایم از وضع اجتماعی و روزگار مملکتم در این فریاد شجریان موج می زد : خانه ام آتش گرفته است / آتشی جان سوز / هر طرف می سوزد این آتش / پرده ها و فرش ها را / تارشان با پود / من به هر سو می دوم گریان / در لهیب آتش پر دود ...خانه ام آتش گرفته است / آتشی بیرحم / هم چنان می سوزد این آتش / نقش هایی را که من بستم / به خون دل / بر سر و چشم در و دیوار / در شب رسوای بی ساحل ....من به هر سو می دوم گریان / از درون خسته سوزان / می کنم فریاد / هی فریاد ... حافظه ام سرشار است از لحظه های ناب زیستن با صدای دلنشین محمدرضا شجریان و من چه بی نصیب ام که حالا او در شهر من آواز می خواند و من در این گوشه دلگیر باید گوش به صدای او بسپارم تنها از دریچه غیر زنده نوارها و نواهایش . باشه روزگار . حالا که این طوره ، منم از پا نمی شینم . منم در خیابون های مادرید واسه خودم چرخ می زنم و با صدای شجریان در آخرین کارش همراه می شوم که : من از کجا غم از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان پیش آر ساقیا نانی بده آن نان خواره را آن طامع بیچاره را آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:47 توسط منصور |
|
|
اون قدر قولم به نوشتن از تجربیات بودن در کشور سوئد رو به تاخیر انداختم که آخرش از سوئد به اسپانیا اومدم. خب حالا که اینجا هستم اشتیاق بیشتری به نوشتن دارم. با این همه ، قولی به استمرار آن نیست چرا که مثله هوای بهار ، حال و هوای روحی ام متغیره . باری فعلا یک توضیح کوچیک و اون در مورد وضعیت خودم . من از چند تا دانشگاه پذیرش داشتم . اونی رو که بیشتر از همه دوست داشتم باید از سفارت اسپانیا واسش ویزا می گرفتم ولی خب به هر دری زدم اصلا نتونستم مدارکم رو تحویل شون بدم . شاید شرح خون جگری را که به من دادند ، روزی در اینجا نوشتم . بهرحال ، به سوئد رفتم و تلاش کردم از اونجا مساله ویزای اسپانیا را پیگیری کنم . این پیگیری ها نتیجه داد و نهایتا من با گرفتن ویزای اسپانیا ، الان در مادرید هستم . رشته ام مدیریت صنعتی است . این برنامه از زیر مجموعه های برنامه اراسموس موندوس است که توسط بخش فرهنگی و آموزشی اتحادیه اروپا پایه ریزی شده . هدف از این برنامه ها ، ضمن ارائه آموزش ، فراهم آوردن فرصتیه برای دانشجویان خارج از اروپا تا با این ناحیه از عالم آشنایی بیشتری حاصل کنن . برای نیل به این مقصود ، هر یک از این برنامه ها با مشارکت حداقل سه دانشگاه در سه کشور مختلف ارائه میشه. به عنوان مثال ، برنامه من که IMIM نام داره ، با مشارکت سه دانشگاه پلی تکنیک مادرید ( اسپانیا ) ، پلی تکنیک میلان ( ایتالیا ) و رویال کالج استکهلم یا همون KTH ( سوئد ) ارائه میشه . دانشجوها ، هر ترم را در یکی از این دانشگاه ها سپری می کنن . در فرصت های بعدی بیشتر در این باره میگم ولی فعلا دلم میخواد در مورد چند تا چیز دیگه حرف بزنم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:7 توسط منصور |
|
|
سلامی دو باره . زمانی که نام وصال را برای آدرس این وبلاگ انتخاب می کردم ، اصلا نمی دانستم که یک سال بعد ، این وبلاگ مرا به سرزمین ام و ساکنان سرزمینم وصل خواهد کرد . باری ، اکنون که دو هفته از آمدنم به کشور سوئد و شهر گوته بورگ برای ادامه تحصیل گذشته است ، فرصتی پیدا کرده ام تا اندکی از دیده ها و تجربه هایم از این محیط جدید را در صفحات این رسانه مجازی بنویسم . اعتقاد راسخ دارم که فرصت زندگی در محیطی جدید و متفاوت ، افق هایی نو در برابر چشمان آدمی می نهد و او را به اندیشه هایی بلندتر رهنمون می سازد . بنابراین ، هدفم از نگارش مطالب جدید در این وبلاگ ، گشودن پنجره ای است در برابر چشمانی که جویای افق های وسیع تر در زندگی هستند . امیدوارم این مطالب که - جدا از بیان احوال شخصیه - سمت و سویی اجتماعی خواهند داشت ، وقت عزیزی را که صرف خواندنشان می شود ، به هدر ندهند . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:0 توسط منصور |
|
|
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نو زین که قراریش نیست و فاصله تجربه ای بی هوده است بوی پیراهنت اینجا و اکنون کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مأنوس دست تو را می جوید و به راه اندیشیدن یأس را رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی ست .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:48 توسط منصور |
|
|
دكتر حميدرضا نمازي ، دانش آموخته پزشكي و پژوهشگر فلسفه، نهم ارديبهشت ماه 85 به دانشگاه صنعتي اصفهان آمده بود تا براي دانشجويان از تفاوت هاي عشق در دنياي سنتي و معاصر بگويد. برای خواندن گزارش کاملی از این نشست به ادامه مطلب مراجعه کنید ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط منصور |
|
|
مدتی این مثنوی تاخیر شد ... این روزها گرفتار برگزاری یک جلسه سخنرانی در دانشگاه بودم . البته خودم هم انتظار نداشتم این قدر از من انرژی و وقت بگیرد ولی گویا مسئولان جدید از نظر ضریب هوشی اصلا دچار مشکل اند و کارهایی را که قبلی ها در یک روز انجام می دادند آنها طی یک هفته - اگر خوش شانس باشید - انجام می دهند . بگذریم ! موضوع صحبت " تفاوت های عشق در جهان سنتی و مدرن " بود . سخنران جلسه هم دکتر حمیدرضا نمازی . این سومین بار بود که دکتر به دانشگاه ما می آمد . اول بار برای سخنرانی در همایش " جبرئیل عشق " که گرامی داشت مولانا بود و بار دوم هم سخنرانی با موضوع " معنویت در جهان معاصر " . بحث دکتر نمازی این بود که انسان مدرن در اندیشه و روانش دچار تحولاتی شده که به تبع این تفاوت ها نگاه و انتظار او از عشق هم تغییر یافته است . او نگاه به عشق در زمینه ی سنتی را با استفاده از اشعار حافظ و مولوی توضیح داد و همچنین تلاش کرد نگاه به عشق در زمینه ی مدرن آن را با مثال هایی عینی از آنچه در جامعه ما می گذرد نشان دهد . او از " مرگ مجنون " گفت و از خستگی "لیلی " از قرار گرفتن در جایگاه " معشوق " . در فرصت های بعد سعی می کنم سخنرانی او را پیاده کنم و بقیه را هم در لذت آن شریک کنم . بحث او که بیشتر صبغه ی فلسفی داشت با استقبال بچه ها روبرو شد . من که تمام تلاشم را کرده بودم تا پوستر را جوری طراحی کنم که جمعیت بیشتری با موضوع احساس همدلی کنند و بیایند اصلا فکر نمی کردم صبوری به خرج دهند و آن را دنبال کنند . این هم از خاصیت عشق است ! در فرصتی که با دکتر نمازی بودم مثل همیشه چیزهای بسیاری از او آموختم . می گفت که شهریور برای دوره تکمیلی فلسفه به آمریکا می رود . واقعا حیف است . امیدوارم پس از تحصیل باز به سرزمین خودش برگردد . راستی هندی ها هم برای ساخت فیلمی درباره ی مولوی دست بکار شده اند . یک ایرانی تبار هم با حمایت شاهزاده انگلیس قرار است فیلمی درباره ی مولوی بسازد . به این مطلب در روزنامه شرق نگاه کنید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:19 توسط منصور |
|
|
این خبر را بخوانید :
از سوی یونسکو و بنا به درخواست ترکیه سال 2007 " سال مولانا " نام گرفت . به نقل از آژانس خبری آناتولی ، چندی پیش وزارت فرهنگ و گردشگری ترکیه درخواست کرده بود که به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا ، سال 2007 به عنوان سال بین المللی مولانای رومی اعلام شود که این درخواست از سوی یونسکو مورد موافقت قرار گرفت . وزارت فرهنگ و گردشگری ترکیه پس از دریافت این توافق اعلام کرد که مراسم ویژه ای به همین مناسبت در قونیه برگزار خواهد شد .
و اما در مورد این خبر :
اول که درود و سلام بر روان پاک مولانا این زنده جاوید ... دوم تبریک به خاطر این مناسبت ویژه و گرامی داشتنی ... ولی سوم اینکه آیا جای آن نبود که ایران این پیشنهاد را مطرح می کرد ؟ ناسلامتی مولانا قله ای بلند از فرهنگ این سرزمین است ! ... البته خودم جواب این سوال را می دانم ... به قول آن تبلیغ که می گفت : با ایران رادیاتور کی میره توی غار ! حالا ما هم باید بگیم که در این روزها که بازار اتم ، هسته و بمب و سانترفیوژ داغ است و نقل هر مجلس ، دیگر چه کسی یاد لطافت عشق است تا بخواهد پیشنهاد دهد که سالی به نام " خداوندگار عشق " نامیده شود ؟ !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:31 توسط منصور |
|
|
امروز می خواهم چند جمله ی به یاد ماندنی از مادر ترزا بنویسم . او که بقول دکتر نمازی " آبروی عشق در زمانه ماست . " او که می گفت : من مداد کوچکی هستم در دستان خداوندی نویسنده که با آن نامه عشق خود را به همه جهانیان فرستاده است .
I am a little pencil in the hand of a writing God who is sending a love letter to the world. Being unwanted, unloved, uncared for, forgotten by everybody, I think that is a much greater hunger, a much greater poverty than the person who has nothing to eat. I have found the paradox, that if you love until it hurts, there can be no more hurt, only more love. I try to give to the poor people for love what the rich could get for money. No, I wouldn't touch a leper for a thousand pounds; yet I willingly cure him for the love of God. If you judge people, you have no time to love them. It is easy to love the people far away. It is not always easy to love those close to us. It is easier to give a cup of rice to relieve hunger than to relieve the loneliness and pain of someone unloved in our own home. Bring love into your home for this is where our love for each other must start. Peace begins with a smile. So many signatures for such a small heart. Spread love everywhere you go. Let no one ever come to you without leaving happier. We can do no great things, only small things with great love. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:12 توسط منصور |
|
|
امروز ششم ربیع الاول زادروز مولاناست . همو که نامش هشت قرن است که به عنوان " خداوندگار عشق " بر جریده ی عالم ثبت است . او که نفس مسیحایی اش از خلال مثنوی معنوی و یا دیوان شمس به ما مردگان عالم معنا می رسد و ما را زنده می کند : نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت برگذشت از نه فلک بر لامکان پاینده شد
همیشه این قدرشناسی مولانا در قبال شمس برایم درس آموز بوده است . از یاد نمی برد که شمس چشم او را گشوده است و از اثر خنده ی اوست که جانش خندان شده است :
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
این روزها بیشتر به خصوصیات رفتاری مولانا می اندیشم : احترامی که او برای انسان های دیگر قائل بود و حساسیتی که در قبال آنها داشت . ارج معناداری که به صلاح الدین زرکوب – مرید بی سواد و عامی ولی بی زنگار خود – می نهاد . مهربانیش با حیوانات و با طبیعت که آنها نیز صاحب جان بودند .
... اصلا نمی توانم بیشتر بنویسم . بگذار تا مهار گفتار را به دست خود او بسپارم که اوست شیرین سخن و من گوش شوم . سراپا گوش ...
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی من مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ای شاخها آبست تو ای باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی یکدم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا واشود چشمان من ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:41 توسط منصور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:59 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 بهمن 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|