تبليغاتX
جبرئیل عشق
بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست

بهار آمد ... این بهار را به همه ی وجودهای بهاری تبریک می گویم و یک سال همیشه بهار را برایتان آرزو می کنم ... سلامت و شاد و خرم باشید .

 

بهار آمد ، بهار آمد ، بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم ، اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو ای ریحان ، که سوسن صد زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرین همه پرسد که چون بودی درین غربت

همی گوید خوشم زیرا خوشیها زان دیار آمد

سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی

به گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد

بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد

که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد

همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی

بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق

که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد

ببین کان لک لک گویا برآمد بر سر منبر

که ای یاران آن کاره ، صلا ، که وقت کار آمد

مولوی                                                                

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:55  توسط منصور | 

سیصد و شصت و پنج ... سیصد و شصت و پنج ... این قدر روز را پشت سر گذاشته ام ؟ ... باورم نمی شود ! ...

این روزها را به چه گذرانده ام ؟ به حافظه ام  فشار می آورم :

فروردین ... دویدن دنبال کارهای اجرایی همایش جیرئیل عشق . می خواستم نام مولوی را در دانشگاه بی روح مان بیاورم تا شاید به مدد اندیشه و نام او ، محیط سرد و افسرده دانشگاه رنگی دیگر بگیرد ... اردیبهشت ... آغاز بازی های سیاسی . دویدن دنبال کاندیدایی که رد صلاحیت شد و دویدن دنبال کاندیدایی که وقتی بیشتر فکر کردند تاییدش کردند . استدلال برای شرکت در انتخابات یا تحریم آن ... خرداد ... ادامه ی بازی های سیاسی و البته بازی امتحانات پایان ترم ...

تیر ... آغازی دل انگیز . نتیجه ی انتخابات ، مثل درآمدن غول از چراغ بود . سرخوردگی ، وحشت ، تیرگی ...

مرداد ... تجدید دیدار با زبان انگلیسی در کلاس هایی پربار . آشنایی با دوستی از فیلیپین که برایم از مسیح گفت و من برایش از مولانا ...

شهریور ... امتداد کلاس زبان . آغاز ترم جدید دانشگاه ...

مهر ... پیش بینی ام درست از آب در آمد . صف استعفا از انجمن اسلامی دانشکده تشکیل شده بود . دبیری انجمن این وسط سهم من شد . دلم گرفته بود . از دکتر نمازی دعوت کردیم تا برایمان از معنویت در جهان معاصر بگوید . او آمد و سخن های نیکوی بسیاری گفت . کمی دلم باز شد ...

آبان ... از آسمان به زمین . گرفتار آمدن در جاذبه ای که توان گریز از آن نبود . قدم زدن در فاصله هایی پر ابهام ...

آذر ... در تنگنای فهم فاصله ها . ترجیح سکوت . گریز از کلمات و پناه بردن به رفتار . همنوایی . تمرین کار گروهی ...

دی ... فصل امتحانات پایان ترم ...

بهمن ... فصلی تیره . مواجهه با نفرت . شک در مفاهیم . شک در معناها . شک در امکان وصل ... اسفند ...در اندیشه پایان . در پی ماندگار کردن آخرین روزهای حضور در دانشگاه . دوستی های ناب . دوست های ناب و بی مانند . درس نخواندن برای امتحان فوق لیسانس و تجربه ی اولین بی خیالی تحصیلی .

حرکتی از آسمان به زمین ، از یقین به شک ، از تنهایی به هم نفسی . خلاصه ی یک سال من . سالی که در بی نظمی گذشت . وجود بی نظمم ، خودم را هم کلافه کرد . ولی شاید ایم مقدمه ای بود است برای نظمی نو . نظمی متعلق به خود و نه تحت جاذبه ی دیگران . اگر به چنین نتیجه ای برسد ، به تلخی و سختیش می ارزیده است .

امسال با تمام شدن درسم ، باید از دانشگاه خداجافظی کنم و وارد عرصه ی جدی کار شوم . جایی که باورها و اندیشه ها ، محکی جدی می خورند . در این میان ، شاید حرکت آونگی من میان زمین و آسمان هم چنان ادامه داشته باشد . گویی این سرنوشت مختوم من است که در میان این دو  آواره باشم و در هیچ یک قرار نیابم .

 

******************

با خودم عهد می کنم که امسال دنبال چیزهایی بدوم که درد همه ی انسانهاست فارغ از زمان و مکانی که در آن زندگی کرده اند یا می کنند . دغدغه ها و دردهای بنیادین بشری . شاید از این طریق ، در هنگام نوشتن خلاصه ی فعالیت های یکسالم ، دیگر احساس دست خالی بودن نکنم . بدان امید !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:50  توسط منصور | 

پریروز در یک جلسه ی شعر و موسیقی که به مناسبت سال نو برگزار شده بود ، اتفاق جالبی افتاد . دو خواننده موسیقی سنتی پس از خواندن آواز ، برای تصنیف شعرهایی را انتخاب کرده بودند که رنگ خزان داشت ! اولی " شد خزان گلشن آشنایی " بدیع زاده را خواند و دومی شعر معروف " بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد " شجریان را  .

به نظرم این انتخاب دارای معنایی قابل توجه است و آن این است که گرچه بهار طبیعت آغاز شده ولی جان آدمیان این سرزمین ملول است . روان ها خزان زده است و به بهار طبیعت در جوش نمی آید .

عارفان بهار واقعی را بهاری می دانستند که در روح انسان پدید آید . این روزها که طراوت و شادابی و رویش را در طبیعت می بینیم ، از خود بپرسیم که کدام گل در روان ما شکفته است و کدام نسیم فرح بخش در ضمیر ما وزیده است و کدام باران بهاری بر روح ما باریده است ؟

اگر به این سوالات پاسخ دهیم ، آن گاه می توانیم امیدوار باشیم که از دل مردگی و فسردگی که به آن دچار شده ایم رهایی یابیم و با پشت سر گذاردن خزان ، به بهار و وجودهایی بهاری برسیم .   

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:9  توسط منصور | 

سلام . پس از غیبتی نسبتا طولانی باز آمده ام تا دوباره در فضای مجازی بنویسم . شرح این غیبت و حضور دوباره را در نوبت بعدی خواهم نوشت . برای کلام اول دلم می خواهد از خداوند مدد بگیرم . دعای این دفعه را از سهراب سپهری بشنویم در شعر زیبای نیایش از دفتر شرق اندوه :

 

نیایش

دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد هر قطره شود خورشيدي
 باشد كه به صد سوزن نور شب ما را بكند روزن روزن
ما بي تاب و نيايش بي رنگ
از مهرت لبخندي كن بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خور نيوشيدن تو
ما هسته پنهان تماشاييم
 ز تجلي ابري كن بفرست كه ببارد بر سر ما
 باشد كه به شوري بشكافيم باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم
ما جنگل انبوه دگرگوني
از آتش همرنگي صد اخگر برگير برهم تاب بر هم پيچ
 شلاقي كن و بزن بر تن ما
 باشد كه ز خاكستر ما در ما جنگل يكرنگي بدر آرد سر
چشمان بسپرديم خوابي لانه گرفت
 نم زن بر چهره ما
 باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب از تابش تو و فرو افتد
 بينايي ره گم كرد
 ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كهتراود در ما همه تو
ما چنگيم : هر تار از ما دردي سودايي
زخمه كن از آرامش ناميرا ما را بنواز
 باشد كه تهي گرديم آكنده شويم از والا نت خاموشي
آيينه شديم ترسيديم از هر نقش
 خود را در ما بفكن
باشد كه فراگيرد هستي ما را و دگر نقشي ننشيند در ما
هر سو مرز هر سو نام
 رشته كن از بي شكلي گذران از مرواريد زمان و مكان
 باشد كه به هم پيوندد همه چيز باشد كه نماند مرز نام
اي دور از دست ! پرتنهايي خسته است
 كه گاه شوري بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 13:9  توسط منصور |