![]() |
![]() |
|
| بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست |
|
این خبر را بخوانید :
از سوی یونسکو و بنا به درخواست ترکیه سال 2007 " سال مولانا " نام گرفت . به نقل از آژانس خبری آناتولی ، چندی پیش وزارت فرهنگ و گردشگری ترکیه درخواست کرده بود که به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا ، سال 2007 به عنوان سال بین المللی مولانای رومی اعلام شود که این درخواست از سوی یونسکو مورد موافقت قرار گرفت . وزارت فرهنگ و گردشگری ترکیه پس از دریافت این توافق اعلام کرد که مراسم ویژه ای به همین مناسبت در قونیه برگزار خواهد شد .
و اما در مورد این خبر :
اول که درود و سلام بر روان پاک مولانا این زنده جاوید ... دوم تبریک به خاطر این مناسبت ویژه و گرامی داشتنی ... ولی سوم اینکه آیا جای آن نبود که ایران این پیشنهاد را مطرح می کرد ؟ ناسلامتی مولانا قله ای بلند از فرهنگ این سرزمین است ! ... البته خودم جواب این سوال را می دانم ... به قول آن تبلیغ که می گفت : با ایران رادیاتور کی میره توی غار ! حالا ما هم باید بگیم که در این روزها که بازار اتم ، هسته و بمب و سانترفیوژ داغ است و نقل هر مجلس ، دیگر چه کسی یاد لطافت عشق است تا بخواهد پیشنهاد دهد که سالی به نام " خداوندگار عشق " نامیده شود ؟ !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:31 توسط منصور |
|
|
امروز می خواهم چند جمله ی به یاد ماندنی از مادر ترزا بنویسم . او که بقول دکتر نمازی " آبروی عشق در زمانه ماست . " او که می گفت : من مداد کوچکی هستم در دستان خداوندی نویسنده که با آن نامه عشق خود را به همه جهانیان فرستاده است .
I am a little pencil in the hand of a writing God who is sending a love letter to the world. Being unwanted, unloved, uncared for, forgotten by everybody, I think that is a much greater hunger, a much greater poverty than the person who has nothing to eat. I have found the paradox, that if you love until it hurts, there can be no more hurt, only more love. I try to give to the poor people for love what the rich could get for money. No, I wouldn't touch a leper for a thousand pounds; yet I willingly cure him for the love of God. If you judge people, you have no time to love them. It is easy to love the people far away. It is not always easy to love those close to us. It is easier to give a cup of rice to relieve hunger than to relieve the loneliness and pain of someone unloved in our own home. Bring love into your home for this is where our love for each other must start. Peace begins with a smile. So many signatures for such a small heart. Spread love everywhere you go. Let no one ever come to you without leaving happier. We can do no great things, only small things with great love. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:12 توسط منصور |
|
|
امروز ششم ربیع الاول زادروز مولاناست . همو که نامش هشت قرن است که به عنوان " خداوندگار عشق " بر جریده ی عالم ثبت است . او که نفس مسیحایی اش از خلال مثنوی معنوی و یا دیوان شمس به ما مردگان عالم معنا می رسد و ما را زنده می کند : نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت برگذشت از نه فلک بر لامکان پاینده شد
همیشه این قدرشناسی مولانا در قبال شمس برایم درس آموز بوده است . از یاد نمی برد که شمس چشم او را گشوده است و از اثر خنده ی اوست که جانش خندان شده است :
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
این روزها بیشتر به خصوصیات رفتاری مولانا می اندیشم : احترامی که او برای انسان های دیگر قائل بود و حساسیتی که در قبال آنها داشت . ارج معناداری که به صلاح الدین زرکوب – مرید بی سواد و عامی ولی بی زنگار خود – می نهاد . مهربانیش با حیوانات و با طبیعت که آنها نیز صاحب جان بودند .
... اصلا نمی توانم بیشتر بنویسم . بگذار تا مهار گفتار را به دست خود او بسپارم که اوست شیرین سخن و من گوش شوم . سراپا گوش ...
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی من مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ای شاخها آبست تو ای باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی یکدم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا واشود چشمان من ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:41 توسط منصور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:59 توسط منصور |
|
|
دیروز شنیدم که دکتر نمازی ممکن است سفری به اصفهان داشته باشد . برای تشویقش به این سفر دیشب برایش پیام فرستادم که : آقای دکتر خواب دیده ام که آمده اید اصفهان . امیدوارم که این خواب حقیقت داشته باشد . چون دوستانتان در اصفهان دلتنگتان هستند . جواب این پیام را با جمله ای از یک کودک سرطانی داد :
دوستای خوب مثل ستاره های آسمونند که حتی اگه نبینیشون خیالت راحته که هستند . اصلا هر وقت دکتر نمازی برام اس ام اس میزنه اشک من درمیاد ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:22 توسط منصور |
|
|
حلاج در آينه دوباره نمايان شد دکتر شفیعی کدکنی ( م . سرشک ) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 10:43 توسط منصور |
|
|
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود : توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن توان دیدن و گفتن توان اندهگین شدن و شادمان شدن توان خندیدن به وسعت دل توان گریستن از سویدای جان توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی توان جلیل به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی عریان . انسان دشواری وظیفه است .
قسمتی از شعر " در آستانه " سروده زیبای احمد شاملو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 3:13 توسط منصور |
|
|
مرتضی مردیها از آن دسته روشنفکران این مملکت است که همیشه حرف نویی برای گفتن دارد و اصولا تا حرف نویی نداشته باشد سکوت را ترجیح می دهد . او در مقاله ای که در روزنامه ی شرق روز ۲۸ اسفند نوشته بود نکات مهمی را طرح کرده بود . از آنجا که نوشته ی این استاد عزیز دانشگاه علامه طباطبایی که دانش آموخته ی فلسفه از دانشگاه سوربن فرانسه است عینا احساس و ایده من در مورد فعالیت های اجتماعی در این روزها را مطرح می کند آن را - بی اجازه ایشان و بواسطه ی شوق و علاقه - درج می کنم . به این امید که شما هم لذت ببرید . كمربند ايمنى را ببنديم سيدمرتضى مرديها در شرايط مساعدى به سر نمى بريم، اين را همه مى دانيم؛ بر صراطى مستقيم شده ايم كه از مو باريكتر و از تيغ تيزتر است. پشت پرچين چشم انداز لحظه ها، پرهيب هاى مهيبى سرك مى كشند . در خطريم. چشم ها نگران تكاپوى منحنى اخبار است. امواج نابسامان آن اميد را به تشويش مى اندازد. همه پر از پرسش اند؛ و سرگردان در بازار سياه پاسخ. از همه شايع تر، ميان سئوال ها «چه خواهد شد؟» است، كه طيف پاسخ ها به آن چندان طويل است كه حوصله گمان را سر مى برد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 0:55 توسط منصور |
|
|
عباس معروفی رمان نویس معروف که فعلا در تبعیده چند تا از شعرهاشو روی وبلاگش گذاشته . شعرهایی بسیار ساده و در عین حال بسیار لطیف . یه قسمتهایی از شعرش واقعا کولاکه . من که خیلی حال کردم . مثلا این تکه ها : تو بگو / چطور به خودم و خدا/ کلافه بپیچم / تا بيایی؟
جاذبههای تو / تمام نمیشود / تمام میشوم در آغوشت/ و باز به دنيا میآيم / با همين تولد مکرر / بهخاطر دوباره ديدنت / میچرخم و میبوسم و نگاهت میکنم ...
نه اینکه ترسیده باشم، نه / فقط میخواستم بگويم چرا نصف شب پاشدم / و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا / بی تو نبیند.
دستهای تو / مرا به خدا میرساند / و دستهای من / مرا به تو. / پله پله بر میشوم / از خودم / از تنم / ساغری میشوم / به دستت / نگاهت را برتنم بريز / و بنوش.
تو نباشی / آنقدر گريه میکنم / که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند / بعد خودم براش زبان در میآورم.
مرسی که هستی / و هستی را رنگ میآميزی / هيچ چيز از تو نمیخواهم/ فقط باش / فقط بخند / فقط راه برو / نه. / راه نرو / میترسم پلک بزنم / ديگر نباشی. در اینجا یک شعر کامل از او را می آورم . اگر خواستید بیشتر ببینید به تنم را بکشم به لبهات میسوزم؟ يا آب میشوم؟ بگذار برات کتاب بخوانم بنشين اينجا کتاب را بگير توی دستهات ورق بزن دستم را دورت حلقه میکنم از بالای شانهات کتاب نفس میکشم لای موهات ورق بزن. اگر توی گوشت گفتم دوستت دارم و فرار کردم چی؟ از پلههای کودکی بالا میآيم تاب میخوری در تنهايی من عاشقت میشوم نگاهت مرا مرد میکند. دلتنگیام را به کی بگويم وقتی نيستی؟ تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟ مثل يک جاده ... نيستی که! من هم عادت نمیکنم آقای من! همين. کتاب را بالا بگير ببينم گاهی هم برگرد و بوسم کن. حواست به داستان هست؟ نه بيا از اول شروع کنيم. ديدی؟ ديدی باز عاشقت شدم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 14:54 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 بهمن 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|