تبليغاتX
جبرئیل عشق
بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست

شهر مادرید چندین موزه زیبا دارد که دیدن هر کدام شان محتاج صرف وقتی در خور است . من تاکنون از سه تای آنها که مهم ترین شان هم بوده اند بازدید کرده ام . اولی موزه El Prado که در واقع آرشیو سلطنتی اسپانیاست و شامل آثاری از گویا و ولازکز می باشد . دومی موزه Thyssen است که حاوی مجموعه نقاشی هایی است که توسط یک فرد ثروتمند به نام تیسن جمع آوری شده اند ولی پس از مرگ او ، توسط دولت اسپانیا خریداری شده و  در این موزه به نمایش گذارده شده اند . نقاشی های این موزه مربوط به آثاری از قرن پانزدهم میلادی تا زمان معاصر است و طیف متنوعی از نقاشان را در بر می گیرد . در موزه سوم که Centro de Arte Reina Sofia نام دارد مجموعه ای از نقاشی های سنتی و مدرن به نمایش گذاشته شده است . نکته مهم در مورد این موزه نمایش چندین اثر از پابلو پیکاسو هنرمند معروف اسپانیایی و متعلق به مکتب کوبیسم است . گرچه بیشتر آثار موجود از پیکاسو به صورت مجسمه (sculpture) بود ولی مهم ترین آنها در واقع نقاشی بود که در واقع ترسیم کننده احساس پیکاسو پس از حمله هوایی آلمان به ناحیه گرنیکای اسپانیا در جریان جنگ داخلی اسپانیاست . این تابلو که در سال ۱۹۳۷ ترسیم شده ، به شدت نمادین است و تفسیر آن محتاج آشنایی با نمادهایی که پیکاسو برای بیان مقصودش آنها را بکار می گرفته است . حقیقت اش را بگویم . هر چقدر بیشتر به این تابلو خیره می شدم بیشتر دل نگران و دل تنگ می شدم . چرا که با خودم اخبار مربوط به گردش شبح جنگ دور سر ایران را مرور می کردم و با آنچه که پیکاسو از جنگ تصویر کرده بود تطبیق می دادم . در یک کلام ، حالم به شدت گرفته شد .  اگه میخواین بفهمین جنگ یعنی چه ، این تابلو رو همراه با توضیحاتش در اینجا ببینین . ( مخصوصا این نکته توی این مقاله جالبه که نوشته یک نسخه از این نقاشی بصورت پرده ای در ورودی شورای امنیت سازمان ملل متحد نصب شده تا هشداری باشه در مورد خطرات و بدی های جنگ . بعد نوشته که سال ۲۰۰۳ وقتی وزیر خارجه آمریکا می خواسته در مورد حمله به عراق کنفرانس مطبوعاتی بده ، روی این نقاشی رو می پوشونن . عجب دنیایی واقعا ) 

Pablo Picasso, Guernica, 1937

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 1:15  توسط منصور | 

در فرصتی که برای اخذ ویزای اسپانیام به استکهلم رفته بودم ، تونستم از موزه فرهنگ اسکاندیناوی که روبروی سفارت اسپانیا قرار داشت ، بازدید کنم . یک آدم علاقه مند به امور فرهنگی در سال های اولیه قرن بیستم ، کمر همت می بنده که آثار مربوط به فرهنگ اسکاندیناوی رو جمع کنه و با کمک های اندکی که از دولت می گیره ، این موزه رو پایه گذاری می کنه . چیزهای جالبی توی موزه بود که خب باید اونها رو دید و توصیف خیلی به کاری نمیاد . مثلا سبک چیدمان داخلی (interior design ) اتاق های سوئدی در مقاطع مختلف دویست سال گذشته به زیبایی شبیه سازی شده بود و یا مجموعه مفصلی از لباس ها ، تزیینات و حتی اسباب بازی های کودکان وجود داشت که خیلی زیبا و دقیق امکان درک سیر تغییر و تحول این چیزها رو  فراهم می کرد . با این حال چیزی که بیش از همه ذهن منو به خودش مشغول کرد این بود که سوئد تا اواسط دهه بیستم هم یه جامعه کشاورزی و فقیر بوده . اینو از عکس هایی که در موزه بود براحتی می شد فهمید . ولی اینکه قصه صنعتی شدن سوئد از کجا شروع میشه ، سوالی هست که باید توی کتاب ها دنبالش گشت و من خیلی دوست دارم در این مورد بخونم . یه چیز جالبه دیگه در مورد عکس ها - البته بدون اینکه بخوام داوری ارزشی بکنم و صرفا به عنوان یک توصیف - اینکه زنان سوئدی تا اوائل قرن بیستم هم بطور گسترده از روسری استفاده می کردن . یادتون باشه سوئد زن سالارترین کشور دنیاس !   

توی موزه توضیحات زیبایی در مورد آثار نمایش داده شده وجود داشت . این توضیح رو که در مورد "عکاسی" بود به دلم چسبید و یادداشتش کردم : 

Photography was invented out of a desire to reproduce the world we see about us. It arises from interplay of light, optics, technology and people -both observing and observed. The presence of photographer resulted in an image that appears to freeze a moment of reality.          

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:32  توسط منصور | 

وقتی در خبرها خوندم که صدای محمدرضا شجریان در گوش اصفهان می پیچه ، دلم زیر و رو شد . چقدر بی قرار و مشتاق حضور در این کنسرت بودم . برای لحظاتی زمین و زمان رو نفرین کردم که چرا زمانی شجریان به اصفهان اومده که من اونجا نیستم یا اینکه چرا زمانی که من بودم به اصفهان نیومد . حالا باز خدا رو شکر قبل از اومدن از ایران ، بخت یارم شد و تونستم به کنسرت محمدرضا لطفی برم . ( همین جا بگم که چقدر دلم برات تنگ شده رضا خلیلی پور  ! )

شجریان معنای یگانه ای برای من داره . دلنشین ترین صداییه که شنیده ام و لحظه های نابی رو با این صدا گذرونده ام . یادم نمی ره وقتی خبر زلزله بم رو شنیدم ، تنها جیزی که روح طوفانی شده ام رو تسکین می داد صدای شجریان بود که این شعر حافظ رو می خوند :

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است / کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

چه لحظه هایی که بغض در گلویم می شکست وقتی آواز محزون شجریان می خواند که :

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد / چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد 

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت / وه از آن مست که با مردم هوشیار چه کرد ...

و چه لحظه هایی که تنهایی هایم ، دل خستگی هایم از وضع اجتماعی و روزگار مملکتم در این فریاد شجریان موج می زد :

خانه ام آتش گرفته است / آتشی جان سوز / هر طرف می سوزد این آتش / پرده ها و فرش ها را / تارشان با پود / من به هر سو می دوم گریان / در لهیب آتش پر دود ...خانه ام آتش گرفته است / آتشی بیرحم / هم چنان می سوزد این آتش / نقش هایی را که من بستم / به خون دل / بر سر و چشم در و دیوار / در شب رسوای بی ساحل ....من به هر سو می دوم گریان / از درون خسته سوزان / می کنم فریاد / هی فریاد ...

حافظه ام سرشار است از لحظه های ناب زیستن با صدای دلنشین محمدرضا شجریان و من چه بی نصیب ام که حالا او در شهر من آواز می خواند و من در این گوشه دلگیر باید گوش به صدای او بسپارم تنها از دریچه غیر زنده نوارها و نواهایش . باشه روزگار . حالا که این طوره ، منم از پا نمی شینم . منم در خیابون های مادرید واسه خودم چرخ می زنم و با صدای شجریان در آخرین کارش همراه می شوم که :

من از کجا غم از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر ساقیا

نانی بده آن نان خواره را آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:47  توسط منصور | 

اون قدر قولم به نوشتن از تجربیات بودن در کشور سوئد رو به تاخیر انداختم که آخرش از سوئد به اسپانیا اومدم. خب حالا که اینجا هستم اشتیاق بیشتری به نوشتن دارم. با این همه ، قولی به استمرار آن نیست چرا که مثله هوای بهار ، حال و هوای روحی ام متغیره . باری فعلا یک توضیح کوچیک و اون در مورد وضعیت خودم . من از چند تا دانشگاه پذیرش داشتم . اونی رو که بیشتر از همه دوست داشتم باید از سفارت اسپانیا واسش ویزا می گرفتم ولی خب به هر دری زدم اصلا نتونستم مدارکم رو تحویل شون بدم . شاید شرح خون جگری را که به من دادند ، روزی در اینجا نوشتم . بهرحال ، به سوئد رفتم و تلاش کردم از اونجا مساله ویزای اسپانیا را پیگیری کنم . این پیگیری ها نتیجه داد و نهایتا من با گرفتن ویزای اسپانیا ، الان در مادرید هستم . رشته ام مدیریت صنعتی است . این برنامه از زیر مجموعه های برنامه اراسموس موندوس است که توسط بخش فرهنگی و آموزشی اتحادیه اروپا پایه ریزی شده . هدف از این برنامه ها ، ضمن ارائه آموزش ، فراهم آوردن فرصتیه برای دانشجویان خارج از اروپا تا با این ناحیه از عالم آشنایی بیشتری حاصل کنن . برای نیل به این مقصود ، هر یک از این برنامه ها با مشارکت حداقل سه دانشگاه در سه کشور مختلف ارائه میشه. به عنوان مثال ، برنامه من که IMIM نام داره ، با مشارکت سه دانشگاه پلی تکنیک مادرید ( اسپانیا ) ، پلی تکنیک میلان ( ایتالیا ) و رویال کالج استکهلم یا همون KTH ( سوئد ) ارائه میشه . دانشجوها ، هر ترم را در یکی از این دانشگاه ها سپری می کنن . در فرصت های بعدی بیشتر در این باره میگم ولی فعلا دلم میخواد در مورد چند تا چیز دیگه حرف بزنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:7  توسط منصور |