![]() |
![]() |
|
| بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست |
|
امروز روز عشق و عاشق هاست . من از سرزمینی آمده ام که محتسبانش دهانت را می بویند مبادا گفته باشی که دوستت دارم ! با این همه ، عشق با نیروی طبیعی ، راه خود را رفته و تسلیم این همه بند و زنجیر نشده . امروز اگر ادبیاتی داریم که حول مفهوم و معنای عشق شکل گرفته ، شاید حاصل همین درگیری ها و کشمکش های مداوم بوده . اما ، امروز ، من در سرزمینی زندگی می کنم که عشق ورزیدن نیز به منزله دیگر امور انسانی ، در بستری آزاد امکان پذیره . این آزادی در نحوه اندیشیدن به عشق هم متجلی میشه . بنابراین مباحث مربوط به عشق نیز از طراوت و تازگی خاصی برخورداره . چند روز پیش بطور اتفاقی با نام هلن فیشر ، استاد انسان شناسی ، آشنا شدم و چند تا از توشته هاش رو خوندم و یکی از سخنرانی هاش در اجلاس داووس رو گوش کردم . دلم میخواد شما رو هم در لذتی که از مباحث مطرح شده بردم شریک کنم . وب سایت این استاد آمریکایی ، حاوی چندین مقاله زیباست که می تونین هر کدوم رو که به سوالات ذهنی تون در مورد عشق نزدیکتره انتخاب کنین و بخونین . آدرس وب سایت هلن فیشر ، هدیه والنتیاین من باشه به همه عاشق ها و دوستان نازنینم : Helen E. Fisher, PhD, is Research Professor and member of the Center for Human Evolutionary Studies in the Department of Anthropology, Rutgers University. She has conducted extensive research on the evolution and future of human sex, love and marriage and gender differences in the brain and behavior. She has written four books: WHY WE LOVE: The Nature and Chemistry
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:20 توسط منصور |
|
|
دیشب یه مهمونی داشتیم : International Food Party . هر کسی غذایی از کشورش رو که با امکانات اینجا تهیه اش امکان پذیر بود ، پخته بود . تنوع غذایی بی نظیری بود : هندی ، چینی ، پاکستانی ، ویتنامی ، تایلندی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، بلژیکی ، ایتالیایی ، مکزیکی ، اکوادوری ، کلمبیایی ، ونزوئلایی و ... من که تا خرخره خوردم . نه اینکه پرخوری کرده باشم ، نه ! این قدر تنوع غذایی بود که اگه از هر کدوم یک لقمه هم می خوردی پر می شدی . چیزی که جالب بود اینکه این همه طعم و مزه مختلف تقریبا و بطور میانگین از مواد مشترکی تهیه شده بود . انگار مواد اولیه مثل گوشت و سبزی جات و طعم دهنده های مختلف توی دست هر ملت و فرهنگی قالب خاصی می گیرن که اونها رو از هم متمایز می کنه . همین مساله رو میشه به عقاید و رفتارها و احساسات ملت های مختلف هم تعمیم داد . اینکه یک سری ارزش های بنیادین چه جوری تبدیل میشن به یک سری نظام های مختلف فرهنگی و اجتماعی . مثلا اینکه پیامبران و رهبران معنوی چه طور بسته به سرزمینی که تبلیغ می کرده اند ، محتوای تبلیغ شون فرق می کرده ... بهرحال ، برای من شنیدن از عقاید و اندیشه های متنوع همون قدر دلپذیره که مزه کردنه این همه غذا ! دریغم میاد این نوشته رو بدون ذکر یه نکته تموم کنم . شاید نزدیک نیم قرن باشه که پیشرفت های عمده در زمینه ارتباطات باعث شده که مردم دنیا بتونن با هم دیگه در ارتباط باشن و از احوال همدیگه خبر بگیرن و از طرز زندگی و اندیشه هم سراغ بگیرن . متاسفانه ما ایرانی ها به دلیل وضعی که بر جامعه حکمفرما بوده نتونستیم اون قدر که لازمه و جا داره ، از این فرصت ها استفاده کنیم . دریغ و درد از این وضعیت بیشتر میشه وقتی که می بینیم توی چیزهایی داریم دست و پا می زنیم که الان دیگه واسه همه بدیهی شده . واقعا هیچ چیزی از انزوا بدتر نیست . ما توی دنیا واقعا منزوی هستیم . هیچ ارتباطی با هیچ جا نداریم . البته اون هایی که این انزوا رو به جامعه تحمیل کرده اند ، واسه کارشون حکمتی دارن . آخه اونا می دونن که مشروطیت از جایی پایه ریزی شد که آدم هایی از این سرزمین ، از طریق سفر به سرزمین های دیگه ، با تصویرهای دیگری از بودن و زیستن و اندیشیدن آشنا شدند و این آگاهی رو با خودشون به داخل ایران آوردن و باعث شدن که فاز مهمی در همه عرصه های زندگی مردم این سرزمین آغاز بشه . ب . ن : راستی یادم رفت بگم . من واسه این مهمونی ، سالاد الویه درست کردم . گرچه تجربه اولم بود ، ولی با توجه به خالی شدن سه چهارم ظرف بزرگی که درست کرده بودم ، به خودم امیدوار شدم ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 1:1 توسط منصور |
|
|
در سایت بی بی سی گزارشی خوندم از یک میزگرد در استرالیا که به بررسی چالش های فرهنگی مهاجران ایرانی در استرالیا پرداخته بود . برام جالب بود که یکی از اساتید حاضر به این نکته دقیق اشاره کرده بود که ایرانی ها مهاجران خوبی نبوده اند . اگه این واقعیت تاریخی رو در کنار این اصل بذاریم که هجرت سرآغاز تمدن می تونه باشه ، به نتایج قابل تاملی می رسیم ... "ایرانیان در طول تاریخ خود مهاجرین خوبی نبوده اند" دکتر صاحبی ( دکترای روان شناسی بالینی از دانشگاه نیو ساوت ویلز ) از دیدگاهی تاریخی در خصوص مهاجرین ایرانی چنین می گوید:" ما ایرانیان بلحاظ تاریخی هیچگاه مهاجرین خوبی نبوده ایم. اگر در طی دوران ۲۵۰۰ سال پیش که ایرانیان شروع به مهاجرت کردند نگاه کنیم می بینیم که ایرانیان هیچگاه مهاجرین راضی نبوده اند. بعنوان مثال بدلایل دینی، زرتشتیان بخاطر ورود اسلام به ایران به هندوستان مهاجرت کردند اما هنوز که هنوز است خود را پارسیان می نامند نه هندی و هویتی کاملاً ایرانی دارند و هنوز هند را بعنوان سرزمین خود نپذیرفته اند. " دکتر صاحبی معتقد است که ایرانیان به دلیل علقه های عاطفی شدید نسبت به وطن، ونگرش تاریخی نسبت به غربت کلاً فرایند مهاجرت را خوب طی نمی کنند و همواره در ذهن و زبانشان باز گشت به وطن است، از این رو "ایرانیان بیشتر میل به گذشته دارند تا نگاه به جلو و تلاش برای ریشه دواندن در فرهنگ و اجتماع میزبان. البته این را نباید به معنی این گرفت که ایرانیان شهروند خوبی نیستند. موضوع، پذیرش ذهنی این جابجایی جغرافیایی است که برای ایرانیان همواره دشوار بوده است. از این رو دغدغه و ذهنیت فعالشان همواره متمرکز بر ایران بوده است و همین مانع از آن می شود که در سرزمین جدید بطور کامل استقرار پیدا کنند." وی درباره مهاجر خوب می گوید: " مهاجر خوب آمادگی این را دارد که با نظام باورها و نردبان ارزشهای جامعه جدید خود را منطبق کند. یعنی بسیاری از موضوعات ارزشی یا انتظارات و باورها و سلیقه هایی که به فرهنگ اولیه تعلق دارد و امکان عمل کردن به آن در فرهنگ میزبان وجود ندارد و یا اصلا در متن اجتماع جدید فاقد معناست را کنار بگذارد. در ادامه بحث، دکتر صاحبی درباره عدم رضایت مندی و سازگاری ایرانیان در محیط زندگی جدید گفت: "مادری از روستا به شهر مهاجرت کرده بود و بعد از چهل سال می گفت ننه جان این میوه های شهر که اصلاً مزه ندارد و میوه های دهات خودمان خیلی بهتراست! کسی که از شهرستان به مرکز استان مهاجرت می کند باز می گوید که شهرستان ما خیلی بهتر است و تا آخر عمر دنبال این است که بازنشسته شود و به شهرستانش بازگردد. آن کسی که از شهرستان به تهران می آید باز می گوید که این تهران چیست و دوست دارد که از تهران به شهرشان باز گردد. بعد هم که از ایران به استرالیا می آیند می گویند که استرالیا کلی عیب دارد و هم میوه های ایران خیلی خوشمزه تر است و هم مردم ایران خوب هستند و هم مهمانی های ایران بهتر است و هم لباسهای ایران قشنگ تر است. یعنی همواره ذهن ایرانیان نصف در ایران زندگی می کند نصف در استرالیا." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:7 توسط منصور |
|
|
امروز توی مترو چند تا بچه که بین ۶-۷ سال سن داشتن ، کف مترو واسه خودشون می غلطیدن و سر و صدا می کردن و خلاصه اساسی شیطونی می کردن . این جریان واسه حدود یه ده دقیقه ادامه داشت . من هر لحظه منتظر بودم که یکی از این آدم های توی مترو - به سیستم ایران - بهشون بگه : " این قدر شیطونی نکن بچه ! بشین ! .... نکن ! ... د ! پدر سوخته مگه نمی گم نکن !؟..." ولی انتظار من بی فایده بود . هیچ کس به خودش این اجازه رو نداد که مزاحم دنیای این بچه ها بشه و بخواد منطق بزرگ سالانه خودش رو به این بچه ها تحمیل کنه ... بچه ها واقعا مظهر خلاقیت و نو آوری ( خلاقیت به معنای انجام کارهای غیر معمول و یا انجام کارهای معمول از راه های غیر معمول ) هستن . این جریان رو گفتم تا بگم که این خلاقیت اولیه چه جوری توسط همین امر و نهی های آدم بزرگ ها ، نیست و نابود میشه ! همه ما خلاق به دنیا میایم ولی جامعه و بزرگترها با امر و نهی های خودشون این خلاقیت رو این قدر محدود می کنن که دیگه چیزی از اون نمی مونه ! این مساله در مورد سیستم های آموزشی هم صادقه . توی اسلایدهایی که توی یکی از کلاس هامون نمایش داده شد ، این نکته اومده بود که طبق تحقیقات به عمل اومده ، بچه ها قبل از ورود به مدرسه ۶ برابر خلاق تر از زمانی هستن که محیط مدرسه رو تجربه می کنن و به عنوان فرآورده از این کارخونه آدم سازی خارج میشن ... ۶ برابر !!! ... مدرسه ای که قرار بود ، توان تفکر و خلاقیت و نوآوری رو تقویت کنه ، به عکس ، اون رو محدود می کنه ! ... از قضا سرکنجبین صفرا فزود ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:4 توسط منصور |
|
|
این روزهای آخر ترم چقدر آروم می گذره . دلم می خواست این دو هفته باقیمونده هم به سرعت برق می گذشت و نوبت سفر می رسید . دیروز داشتم واسه سفر پاریس اطلاعات جمع می کردم . در این بین وقت زیادی رو صرف قبرستان های پاریس کردم . دو قبرستان معروف توی پاریس هست که آرامگاه انسان های برجسته ای هستن . اولی پرلاشز که خب ما ایرانی ها با اون خوب آشناییم چرا که قبر صادق هدایت و غلامحسین ساعدی اونجاس . غیر از این دو ، قبر مارسل پروست ، اسکار وایلد ، شوپن ، لافونتن هم در پرلاشز قرار داره . قبرستان دیگر که اسمش مونت پارناس هست ، آرامگاه ابدی آدم های سرشناسی هست . از ایرانی ها شاپور بختیار و از خارجی ها سیمون دوبوار ، ژان پل سارتر ، ساموئل بکت رو میشه نام برد . در قصر پانتئون هم که قبر ویکتور هوگو قرار داره ( یاد سفرنامه پاریز تا پاریس باستانی پاریزی که توی کتاب درسی مون بود افتادم . اونجا که می گفت معلم معارف دینی اش بهش نامه می نویسه و میگه برو سر قبر ویکتور هوگو و به نیابت از من فاتحه ای براش بخون ) . در این قصر علاوه بر ویکتور هوگو ، ماری کوری ، ژان ژاک روسو ، ولتر و امیل زولا هم آروم گرفته اند . خلاصه من به عادت مرده پرستی ایرانی ها فعلا در حال رصد مردگان پاریس هستم . چون مردگان این شهر عاشق ترین زندگان بوده اند .... ! اینو هم بگم جالبه . داشتم با یکی از همکلاسی های چینی ام که قراره توی این سفر گروهی با هم باشیم ، در مورد این صحبت می کردم که احتمالا نصف وقت من در پاریس توی قبرستان هاش سپری میشه . یه دفعه اون دوست تایلندیم پرید وسط حرف ما و گفت که آره منم دوست دارم بیام قبرستون های اروپا رو ببینم په جوریه و عکس بگیریم . یه دفعه اون چینی هه با تعجب پرسید عکس بگیرین ؟! ما با یه مقدار تعجب بیشتر پرسیدیم آره خب ... مگه چیه ؟ گفت ما توی چین توی قبرستون عکس نمی گیریم . یعنی اینو بد می دونیم . من اول فکر کردم داره سر کارمون می ذاره . گفتم شوخی می کنی ؟ گفت نه و بعد فلسفه اش رو برامون توضیح داد . گفت که ما معتقدیم روح مردگان زنده است و در حوالی قبرهایشان پرسه می زنه . بنابراین گرفتن عکس موجب آزار اونها میشه .... ب . ن : ما خیلی اسم برای محل دفن مردگان داریم : قبرستان ، آرامگاه ، مزار ، گلزار و ... ولی من از همه بیشتر آرامگاه" رو دوست دارم . چرا که انگار تنها جاییه که آدم آروم می گیره و به آرامش میرسه ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:28 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 بهمن 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|