![]() |
![]() |
|
| بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست |
|
مقاله زیر در صفحه موسیقی روزنامه کارگزاران به چاپ رسیده . از اون جایی که نویسنده به موضوع خیلی مهمی پرداخته و من به شدت باهاش احساس همدلی می کنم ُ این مطلب رو اینجا میذارم . دست نویسنده اش درد نکنه واقعا ! موسیقی - من كشتمش... لیلی نیكونظر: نمایی از ساختمان یك فرهنگسرا در میانه شهر؛ جایی كه پنجشنبهها، ترانهسرایان جوان، حرفهای و غیرحرفهای ترانه میخوانند و نقد میشوند. یك ترانهسرا (جنس: مذكر) از جایش بند میشود. نوبتش شده كه ترانه بخواند. از پلهها بالا میرود و پشت تریبون میایستد، ترانهاش را شروع میكند، بدوبیراه میگوید و معشوقهاش را به مشت و لگد میگیرد، پسرهای ترانهسرا كف میزنند و سوت میزنند و هورا میكشند: ایول، ایول! سالن را صدای كفزدنهای مكرر برداشته است. جمعیت انگار كه نشئه یك مخدر تمام عیار شده باشند، ترانه كه تمام میشود، از حال میروند و میماند معشوقه خیالی كه له و لورده، پای چشمهایش كبود است. یك نمای عمومی از شهر؛ از هر دری و پنجرهای و هر چارچرخه سیاری همین چیزها را میشنوی؛ صداها در هم میپیچد و گاه نامفهوم و گاه مفهوم و پیدا به گوش میرسند:
خیال نكن نباشی، بدون تو میمیرم/ خیلی بیچشم و رویی تو زندگیم ندیدم آدم به این دورویی/ بسه دیگه دروغگو، بدجوری تنها موندی، تو این شبای جادو/ تف به مرامت عوضی، از سرتم زیادیام/ عمرا اگه لنگمو پیدا كنی/ الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت/ دیگه ازت بدم مییاد عروسك/ روزا منو تیغ میزنی، شبا ازم دل میكنی/ یه چیزی هم دستی میدم نباشی/ زمین گرم هم كمته، كمته آتیش خدا، الهی بند تنت بشه جدا جدا... همه چیز از ترانه «خیال نكن» علیرضا عصار شروع شد و بعد با «خیالی نیست» شادمهر عقیلی ادامه پیدا كرد. هر دو ترانه به «شاهكار بینش پژوه» تعلق داشت و در نوع خود فرآوردههای تازهای بود كه ترانه را به گود تازهای میكشاند. پای این ترانهها با ترانههای موسوم به «وا سوخت» به لسآنجلس هم كشیده شد و عشق منفی در قالب نفرین نامههایی روایت شد كه میخواند پس از آن «قسم میخوری با منی، قسم میخوری به خدا، خدا الهی بزنه تو كمرت، تو كمرش....» و این ماجرا همچنان ادامه دارد و به غلیظترین شكل ممكن، ترانههایی از این دست سروده میشوند و در قالبهایی فاقد وزنهای عروضی صحیح و قافیههای درست و استانداردهای فنی لازم در اینترنت پخش و تبدیل به امپیتری میشوند و خوانندههای مرد غیرحرفهای غالبا بدصدا زنان و معشوقهها را در آنها میكشند و تكه تكه میكنند. حالا دیگر این خیلی عجیب نیست اگر فكر كنیم یك لقب تنها شبیه نفرت یا واسوخت برای تعریف آنها كم است؛ برای ترانههایی كه مدام با زن قصه در ستیز است، لقب زن ستیز غیرمنصفانه بهنظر نمیرسد. «زنستیزی نیست؛ مردستیزی هم هست»؛ این را دكتر افشین یداللـهی ترانهسرا میگوید. او ادامه میدهد:«این روابط عاشقانه ماست كه رنگ باخته است. مسئله امروز ما رابطه عاشقانه درازمدت است كه در آن ناتوانیم. سرعت زندگی ما، تعداد رابطهها را زیاد كرده و مدت آن را كم. فكر میكنیم كسی كه اول تمام میكند، بیشتر برده است. شاید به خاطر احساس ناامنی است، شاید اعتماد به نفس نداریم و شاید آموزش درست ندیدهایم؛ هر چه هست این بیثباتی عاطفی است كه در سطح جامعه موج میزند.» ترانهسرای تیتراژ سریالهای تلویزیونی چون «میوه ممنوعه» اعتقاد دارد: «ترانههای ما در دورهای مدام از عشق و هلاكت و نابودی میگفتند، شاید این نگاه كه اگر معشوقه هم نباشد زندگی ادامه دارد، در جهت ایجاد تعادل با آن جریان افراطی عاشقانه باشد، هرچند كه لحن داریم تا لحن. لحن توهین و تحقیر در كنار پرخاشگری و واكنش تهاجمی نشان از ضعف دارد و لحنی كه نشاندهنده احترام راوی برای طرف مقابل حرمت گذاشتن به تصمیم او بر ترك رابطه است نشان از قدرت. اما این هم بحثی است؛ همین كه زنان جامعه ما، امروزه، مردها را وادار به نوعی واكنش كردهاند.» اما محمد صالحعلاء ترانهسرای «شازده خانوم» مدتهاست كه تكلیفش را با این دسته از ترانهها روشن كرده است. او همچنان اعتقاد دارد؛ این ترانهها شرمآور است و اینها همه به این خاطر است كه كسانی وارد این عرصه شدهاند كه كار را نمیشناسند و فاقد ادبیات و اندیشه جهانی هستند؛ «اصلا نمیدانیم چه میگوییم. هیچ آدم سخیفی حاضر نیست چنین كلمات عنیفی به كار بگیرد.» او ادامه میدهد: «دوستانی اعتقاد دارند كه این ترانه واسوخت از ترانههای من آمده و نشأت گرفته است. میدانید كه... من تجربیاتی در زمینه سرودن ترانههایی با ادبیات پاپیولار داشتهام اما این را بدون ادعا میگویم؛ این زبان به نظرم به بیراهه رفته است. اینها باعث شدهاند ما از تغزل و عاشقانه دور بیفتیم و به عشق بزرگترین آسیب را زدهاند.» ترانهسرای ترانه «لیسانسه» معتقد است: «نباید معشوقه را اینطور تصویر كنیم، نباید با رسانه ترانه اینطور رفتار كنیم. معشوقه ذلیل به چه كار ما میآید؟ معشوقه در ادبیات، اساطیری است، جسمش مهم نیست كه نیم سماوی و نیم زمینی است و این بخش لاهوتی زن است كه در شعرهای شعرای ما میآید. این چیزهایی كه در این روزگار به اسم ترانه خوانده میشود، كلا خسارت است. چی نصیبشان میشود؟ مد شده است؟ ما ایرانیها مردمان موحدی بودهایم، عاشق آواز و آهنگ بودهایم و برای هر روز و هر ماه و فصل، آواز و آهنگی داشتهایم، باور نمیكنم كه این روزها برای زن چنین ترانههایی بگوییم... دل من این روزها خیلی پر است؛ خواستید بروید دعوا، من هم هستم!» اما بشنوید از «شاهكار بینشپژوه» كه خودش آغازگر این ژانر بوده است: «بنده ضامن خیر و شر ژانری كه درست كردهام، نیستم. اسم این ژانر را هم زنستیز نمیگذارم. نام ژانر ترانههای من عاشقانههای منفی است. ضمن اینكه من 450 ترانه سرودهام و یك درصد ترانههای من عاشقانه منفی است.» او ادامه میدهد: «اگر شعرای جوان در حال ادامه دادن این راه هستند، من مسوول نیستم. خودم هم فكر نمیكردم چنین اتفاقی بیفتد». بینشپژوه اعتقاد دارد:« اینكه این ترانهها زنستیز به نظر میرسند، از آن روست كه خوانندگان مرد این ترانهها را اجرا میكنند، ضمن اینكه در همهجای دنیا وقتی روابط رو به انحطاط میرود و دیگر عشقی وجود ندارد، چنین حسهایی پدیدار میشود و به زبان میآید.» نكته جالب حرفهای بینشپژوه آنجاست كه میگوید: «پیش از هر عنوان دیگری بهتر است آن دسته از ترانههایی كه از جنایت میگویند و فحاشی میكنند را بزه ادبی بنامیم كه از بزه رفتاری به مراتب خطرناكتر است؛ چون تاثیرگذاری بیشتری دارد. به آن دسته از دوستان بیسواد ما كه اعتقاد دارند فحاشی در ترانه وجود دارد و مخصوصا ترانههای رپ مملو از فحاشی است بگویید؛ آن فحاشی در موسیقی رپ سیاهپوستی اتفاق میافتد. این موسیقی از محلهها و فرهنگی میآید كه همه حتی در خانوادههایشان هم فحاشی میكنند و اینكه میگویند رپ اساسا فحاشی است، هم حرف غلطی است و خلاصه آنكه، در كنار بحث ترانه، بحث فرهنگشناسی است.» این ترانهسرا در ادامه، برای توجیه آنكه در آلبوم آخرش هم شبیه گذشته از ترانههای اینچنینی بهره برده است میگوید: «من حدود 23 اثر برای مجوز به وزارت ارشاد سپردم و از آن 23 اثر، تنها همین 6 ترانه واسوخت مجوز دریافت كرد. شما كه آن 17 ترانه دیگر را نشنیدید، آنها عاشقانههای مثبت و ترانههایی با مضامین سیاسی و اجتماعی بودند و مجوز نگرفتند. میبینید كه فقط من نیستم، آنها هم از ترانههای واسوخت بیشتر خوششان میآید.» اما بحث ترانههای واسوخت در صحبتهای «سارا شریعتی»؛ جامعهشناس سمت و سوی تازهتری میگیرد: «اگر ما نگاه تاریخی داشته باشیم، متوجه میشویم كه تصویر زن در 3، 4 دهه اخیر چقدر دستخوش تغییر بوده است. در یك دوره زن تنها الهه نازی است كه هیچ چهرهای ندارد و چیزی هم از مشكل و خطوط صورتش پیدا نیست و تنها یك الهه است؛ سنبلی از آن تصویر ایدهآلی كه شاعر و ترانهسرا دارد. جالب اینجاست كه ما در یك دوره نقاشی هم با چنین نقشهایی طرف میشویم؛ نقشهایی از یك زن- الهه. در دورههای بعد شاعر شروع میكند و از گفتوگوی كوتاهی كه میانشان رد و بدل شده چیزی میگوید. كم كم در دورههای بعد از بیوفایی ناله سر میدهد و لحنی سرزنشگر دارد و در سالهای اخیر هم كه كلا ما با یك بیراهه در ترانه طرف بودهایم و همین كه كار به فحاشی كشیده شده.» دكتر شریعتی معتقد است: «اگر دورههای مختلف ترانه را با هم بررسی كنیم، متوجه میشویم كه برای این معشوقه اتفاقی افتاده است، پس اوست كه تغییر كرده و از یك الهه ناز به موجودی تبدیل شده است كه بدیهایی دارد و باید فحش بشنود.» او ادامه میدهد: «به شكل سادهتر اگر بخواهیم بگوییم، ماجرا از این قرار است؛ این به تغییر نقش اجتماعی زن در جامعه بازمیگردد. از آنجا كه تا پیش از این زن تنها در حوزه خصوصی مطرح بود- میبینید كه هنوز هم خانوادههایی جای عكس زن را در آگهی ترحیمش خالی میگذارند- از آنجا كه بحث سنت است و زن قرار است در خانه بماند و تصویر یك زن در خانه و در حوزه خصوصی جان میگیرد. اما حالا زن گفتوگو میكند و به عرصه اجتماعی وارد شده است، از آنسو هم ایجاد رقابت كرده و عرصه كاملا بر مردها تنگ شده است و همین مردها را به پرخاش وامیدارد و واكنش جامعه سنتی را برمیانگیزد، چون زن مورد نظر دیگر كمتر مادر است، كمتر همسر است و در خانه حضور كمتری دارد. این متزلزل شدن نظم قدیم است كه باعث میشود سنت یك جامعه مقاومت نشان دهد و فحاشی و خشم و نفرت و پرخاشگری را سبب شود.» دكتر شریعتی در ضمن یادآوری میكند: «ما در جامعهشناسی هنر بحث رویكرد بازتاب روبهرو هستیم به این معنا كه هنر در بستر جامعه معنا پیدا میكند. به این نتیجه رسیدهام كه در ایران این رویكرد بازتاب در مورد سینما و ترانه مصداق دارد. در همین باره این را در نظر بگیرید؛ تا چند سال قبل و مثلا در دهه 70 تجربه وارد كردن چنین ترانههایی به بازار شكست میخورد، باید دید به ناگهان در سالهای 80 چه اتفاقی میافتد.» او ادامه میدهد: «در سالهای پس از انقلاب در ترانه بیشتر تماتیك مذهبی به چشم میخورد و از آنسو ترانههای زمینی عشق زمینی را نفرین میكنند و این نكته جالبی است.» در ادامه این بحث دكتر شریعتی درباره پیشبینی یك ترانهسرا كه او حول و حوش همین بحثها، صحبتی داشته است، حرف میزند؛ اینكه آن ترانهسرا پیشبینی كرده در دورههای بعد این مرد است كه در ترانههایش از رقابت دو زن با یكدیگر بر سر تصاحب او میخوانند! وی اما معتقد است: «شك دارم مورد پسند و پذیرش قرار بگیرند، با این حال به شدت منتظرم چنین چیزی را ببینم، باید خیلی جالب باشد.»... باید جالبباشد! جنتیعطایی: پیشینه دارد زن ستیزی به گمان من ریشه و گسترهای بسا فراتر و عمیقتر از این وجوهی دارد که شما بروزات آن را در بخشی از ترانههای رایج فارسی رد زنی کردهاید. آنچه که در پیوند با نگاه جامعه مردسالار به زن در ترانه جلوه میكند و به شکل نظریه بیان میشود، اکثرا در همیشه ترانه هم وجود داشته است. زن «مال» مرد بوده است. هرگز یا کمتر جایگاه اجتماعی او همچون نیمه کامل کننده یک انسان اجتماعی و یک شهروند برابر مورد نگاه، توجه و هدف و پذیرش راه به ترانه جسته است. زن «مال» مرد آنگاه که شاعرانه و آرتیستیک است با او برخوردی شاعرانه و آرتیستیک شده است. بیشترین ترانههای فارسی فرآوردههایی از این دست هستند. اما آنجا که شما به ابراز خشم و نفرت اشاره میکنید من به این نکته برمیگردم که اگر آفرینش هنری واگویه عواطف و احساسات آدمی است، پس ابراز کینه و خشم و نفرت هم همپای بیان عشق و لذت و ایثار پرونده ورود به ترانه را دارند. پندار من چنین است که شما را «گونه بیان» به این باور آورده است که گویی پرخاش و زنستیزی «همین اواخر» پایشان به ترانه باز شده است. ترانههای «واسوخت» پیشینیان زبان و واژگانی مودبانه با خود داشتند و امروزیان زبانی گستاخ و دشنامواره. البته شیوه کار و همترانگی من با ترانههای من هرگز چنین نبوده است که هیچکدام با سفارش «سوژه» به سمت من آمده باشند. من در جوان سالگی تلاشهایی در چند ترانه همچون «آشپزخونه» «ماه پیشونی» «مرد من» و... کردهام تا نگاهی دیگر کرده باشم به «زن رایج»! خیال نکن نباشی بدون تو میمیرم گفته بودم عاشقم خب حرفمو پس میگیرم خیال نکن نمونی کارم دیگه تمومه لیلی فقط تو قصه است جنون دیگه کدومه ؟ کی میگه تو نباشی ستاره بی فروغه بذار همه بدونن که عاشقی دروغه تو بردهای میخواستی که حرفتو بخونه برای تو بسوزه به پای تو بمونه عروسکی میخواستی رو طاقچتون بکاریش وقتی بازی تموم شد کنج اتاق بذاریش دیگه برای موندن اتاق تو شلوغه عروسکا بدونین که عاشقی دروغه ترانه از شاهکار بینشپژوه زویا زاكاریان: از نگاه من مردود است 1- از این نوع ترانهها (متاسفانه)، اینجا هم هست. البته كمی ملایمتر پوشیدهتر. من كار «مردستیز» هم در ترانههای لسآنجلسی سراغ دارم. اما این نوع كار در بین «رپ میوزیك» سیاهپوستان بیشتر دیده میشود. در رسانههای آمریكا راجع به این موضوع، بحث فراوان میكنند. در این جرم «رپ میوزیك»ها، زن را روسپی و بدكاره خطاب میكند، بدون هیچ ملاحظه در كلام. اگر از سازندگان این ترانهها بپرسید؛ چرا به زن بیاحترامی میكنید؟ به شما خواهند گفت: اگر زن شبیه بدكارهها رفتار نكند، او را بدكاره خطاب نمیكنیم. در مقابل، موسیقی مردستیز هم هست كه دستكمی از كارهای زن ستیز ندارد. هر دو زشت و افراطی هستند. 2- از دیدگاه من، این دو تفكر (چه مردستیز و چه زنستیز) هر دو مردود است. بنابراین هر ترانهای كه كشش به یكی از این دو سو داشته باشد از دایره انتخابهای من خارج میشود. انتقال خشم عاشقانه میتواند در ترانه وارد شود ولی باید بسیار ظریف و هنری و خالی از تهدید و خشم جاهلانه باشد. 3- نمونه ترانهای كه شما برای من ایمیل كردید، جدا از اشكالات فكری، دچار مشكل حسی و زیباییشناسی هم هست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:40 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 بهمن 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|