تبليغاتX
جبرئیل عشق - ای باغ بی پایان من
بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست

 

امروز ششم ربیع الاول زادروز مولاناست . همو که نامش هشت قرن است که به عنوان " خداوندگار عشق " بر جریده ی عالم ثبت است . او که نفس مسیحایی اش از خلال مثنوی معنوی و یا دیوان شمس به ما مردگان عالم معنا می رسد و ما را زنده می کند :

 

نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد

گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد

یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود

حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد

ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت

برگذشت از نه فلک بر لامکان پاینده شد

 

همیشه این قدرشناسی مولانا در قبال شمس برایم درس آموز بوده است . از یاد نمی برد که شمس چشم او را گشوده است و از اثر خنده ی اوست که جانش خندان شده است :

 

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

 

این روزها بیشتر به خصوصیات رفتاری مولانا می اندیشم : احترامی که او برای انسان های دیگر قائل بود و حساسیتی که در قبال آنها داشت . ارج معناداری که به صلاح الدین زرکوب – مرید بی سواد و عامی ولی بی زنگار خود – می نهاد . مهربانیش با حیوانات و با طبیعت که آنها نیز صاحب جان بودند .

 

... اصلا نمی توانم بیشتر بنویسم . بگذار تا مهار گفتار را به دست خود او بسپارم که اوست شیرین سخن و من گوش شوم . سراپا گوش ...

 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من     

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی من مرو ای جان جان بی من مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بر درم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخها آبست تو ای باغ بی پایان من

یک لحظه داغم می کشی یکدم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا واشود چشمان من

ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها

ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من

 منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:41  توسط منصور |