![]() |
![]() |
|
| بالی نیست آیت پروازی هست کس نیست رشته ی آوازی هست |
|
دكتر حميدرضا نمازي ، دانش آموخته پزشكي و پژوهشگر فلسفه، نهم ارديبهشت ماه 85 به دانشگاه صنعتي اصفهان آمده بود تا براي دانشجويان از تفاوت هاي عشق در دنياي سنتي و معاصر بگويد. در ابتداي بحث ، دكتر نمازي با اشاره به اينكه موضوع سخنراني اش در حوزه «فلسفه زيستن» است، توضيحي در معرفي اين شاخه از فلسفه ارائه كرد : « سال هاي سال ، چه در فرهنگ ما و چه در فرهنگ مغرب زمين ، فلسفه در آسمان انتزاع پرواز مي كرد و به همين دليل چندان نفوذي در بين توده ها نداشت. هنوز هم در نزد عوام ، فلسفه ورزي يك بازي زباني است كه كارش به سرانجام رساندن جدال تقدم مرغ يا تخم مرغ است. به همين دليل برخي از فلاسفه بدين نكته عميق رسيدند كه فلسفه اي كه به درد زندگي آدمي نخورد ، به هيچ دردي نمي خورد . بدين ترتيب ، در قرن بيستم ، دو شاخه مهم فلسفي پديد آمد : يكي فلسفه كاربردي ( Applied Philosophy ) كه بيشتر در حوزه اخلاق مجال دارد و موضوع و مايه آن ، بيشتر مسائل و تعارضات اخلاقي است . ديگري ، فلسفه زيستن ( Living Philosophy ) كه موضوع آن همه چيز را در بر مي گيرد . اگر تا به امروز فيلسوفان به مسائلي چون وجود ، ماهيت ، عرض ، جوهر، مسائل الهياتي و غيره مي پرداختند ، امروز فلسفه مي بيند كه اگر به عشق ، ترافيك ، جنگ ، تنهايي ، خيال و غيره نپردازد ، در واقع لاستيك ماشين خود را پنچر كرده است . از اين رو بحث امروزكه رويكردي فلسفي به عشق و تفاوت هاي آن در جهان سنتي و مدرن است ، در حوزه و قلمرو فلسفه زيستن مي گنجد . » دكتر نمازي سپس با طرح چند سوال كوشيد تا موضوع سخنش را دقيق تر بيان كند : «آيا عشق در جهان مدرن با عشق در جهان سنتي فرق كرده است ، آيا دو دلداده كه سال ها پيش از اين مي زيسته اند ، احوالاتي متفاوت از آنچه كه امروز دو دلداده با هم تجربه مي كنند ، داشته اند ؟ آيا تفكيك سنتي عشق به عشق زميني و آسماني يا حقيقي و مجازي ، امروز هم وجه و اعتباري دارد ؟ آيا عوارض و تبعات و لوازم عاشقي در دنياي مدرن با دنياي سنتي فرق مي كند؟آيا چون دلداگان امروز ، دلدادگان قديم هم پس از دوست داشتن دچار بحران هايي مي شده اند؟و بطور كلي ، آيا مي توان سخن از دو پارادايم متفاوت عشق در دو دنياي جديد و قديم سخن گفت ؟ آيا واقعاً عشق فقط يك لفظ است كه تداوم داشته ولي مضامين و محتواهاي اين عشق در طول تاريخ چندان متفاوت بوده است كه اين تفاوت هيچ گونه پيوستگي معنايي را به جا نمي گذارد ؟» اين استاد دانشگاه ، پاسخ به اين سوالات را منوط به پرداختن به پرشسي كلان تر دانست و آن اينكه اصلاً چه تفاوت هايي ميان انسان جديد و قديم وجود دارد. او به چند تفاوت كه معطوف به بحث جلسه بود ، اشاره كرد . دكتر نمازي نخستين تفاوت را «شكسته شدن اسطوره ها در جهان جديد» دانست و آن را اين گونه توضيح داد : «پيشرفت هايي كه آدمي در علوم تجربي و تاريخي داشته است، سبب شده كه بسياري از اسطورهايي كه انسان سنتي در دوران گذشته ، آنها را در معناي حقيقي مراد مي كرد، امروز تنها در معناي مجازي ، استعاري و تمثيلي بكار رود. يكي از موضوعات مهم در دوران سنتي ، نگاه اسطوره اي و اسطوره انديشانه به مساله زن بوده است. در اين نگاه ، زن در جايگاه اسطوره اي قرارگرفته و به عنوان نماد زايش و هستي تقديس مي شده است. به همين دليل، زن پرده نشين بوده است و هميشه به او عشقي متمايز ، جادويي و پيچيده ابراز مي شده است. البته در كنار اين نگاه ، زن جنس دوم قلمداد مي شده و مورد تحقير و تخفيف قرار مي گرفته است. گويا جنس دنياي سنتي اين گونه بوده و هميشه اين نگاه دوگانه را نسبت به زن با خود داشته است. باري ، در گذر از جهان سنتي به جهان مدرن ، اسطوره ها شكسته و از جهان زدوده مي شوند .يكي از اين اسطوره ها هم تلقي اسطوره اي از زن است . از اين جا ، زن از جهت ريشه آفرينش و اعتبار قدسي ، در جايگاهي هم تراز با مرد قرار مي گيرد و آن اعتبار قديم را در مي بازد . وقتي كه اسطوره زن خودش را به واقعيت زن تبديل مي كند ، رويكرد عاشقانه هم در جهان جديد به جد متفاوت مي شود.» دكتر نمازي دومين تفاوت را «تغييرواژگان» انسان جديد نسبت به انسان قديم ذكر مي كند و تاثير اين تغيير در تغيير انديشه ها را يادآور مي گردد :«يكي از مهم ترين مباحث امروز فلسفه ، فلسفه زبان است . فلسفه زبان به اين مي پردازد كه وقتي كه واژگان تغيير مي كنند ، گويا معاني هم كه پس پشت اين واژگان نشسته است تغيير مي كند. با تغيير معاني ، انديشه هاي ما نيز تغيير مي كنند. در حوزه عشق هم وقتي زبان عوض مي شود و واژگان تغيير مي كنند ، شيوه هاي ابراز عشق نيز متفاوت مي شود. ما گاه درنمي يابيم كه گذشتگان با استفاده از اين كلمات چه معاني و احساساتي را اراده مي كرده اند لذا وقتي كه آن واژگان را بكار مي بريم در حقيقت دچار يك اغتشاش معنايي مي شويم . در حقيقت ، لفظ ثابت اما معنا سيال است و اين سياليت معنا گاه مي تواند راهزني كند و مشكل ساز شود .» «كاهش حساسيت شعر فهمي» عنواني است كه دكتر نمازي براي توصيف سومين تفاوت بكار مي گيرد : «انسان دوران سنتي ، حساسيت شعر فهمي بسيار بالاتري نسبت به انسان مدرن داشته است و از اين رو هم مي توانسته كه عشق را به زبان عشق در بياورد و هم معاني اسطوره اي عشق در طول تاريخ را درك كند. در حالي كه انسان مدرن ، حساسيت شعر فهمي اش كم شده است و در متن و بطن زندگيش ، شعرحضوري ندارد . شعر گويي استراحت ، تفريح يا گريزگاه است . امروزيان ديگر حوصله شعر گفتن براي معشوق را ندارند و هر چه كه بيشتر مي گذرد ، اين اتفاق جدي تر مي شود به گونه اي كه ديگر حتي حوصله شعر خواندن براي معشوق را هم ندارند.» دكتر نمازي در تشريح تفاوت چهارم كه «تغيير نسبت بشر با طبيعت در جهان جديد» است ، چنين توضيح مي دهد : « نسبت بشر با طبيعت در جهان جديد متفاوت از رابطه بشر با طبيعت در جهان قديم است . بشر سنتي دوست داشت كه در جايگاه تفسير طبيعت بنشيند ولي انسان جديد مي خواهد به جاي تفسير جهان ، آن را تغيير دهد. يكي از موضوعات مهم در جامعه شناسي امروز ، مهندسي اجتماعي (Social Engineerinh ) است. در حالي كه چنين اصطلاح يا مفهومي را در جهان سنتي نمي توان ديد . انسان سنتي نه مي خواست كه در طبيعت دست ببرد و نه مي پسنديد كه احوالات و عواطف خودش را از مسير عادي و طبيعي خودش خارج كند. انسان سنتي مي گفت : جهان چون چشم و خط و خال و ابروست/ كه هر چيزي بجاي خويش نيكوست . يكي از نمودها و تجلي گاه هاي اين تفاوت در حوزه عشق است. در دنياي سنتي گويا عشق اتفاقي بود كه رخ مي داد يعني عشق مي آمد و آدمي را در مي ربود . اما گويي بشر جديد در پي آن است كه خودش عشق بيافريند ، خودش گزينش كند . گويا نگاهش به تعبير مذموم « بازاري » و به تعبير ممدوح « اختياري » شده است. در جهان جديد ، بار جبري عشق كمتر شده است و انسان مي خواهد خود در جايگاه انتخاب بنشيند.» آخرين تفاوتي كه در اين قسمت ذكر مي شود ، « اسطوره آگاهي و عشق آگاهي » انسان جديد است. دكتر نمازي با اشاره به تلقي ژان پل سارتر از عشق، به توضيح اين مطلب پرداخت : «انسان جديد چه نسبت به عشق و چه نسبت به اسطوره كه ربط وثيق با عشق دارد ، آگاه شده است. اگر انسان سنتي ، عشق انديش و اسطوره زي بود انسان مدرن اسطوره آگاه و عشق آگاه است . يعني در عاشقي ، به انچه كه بر خودش و طرف مقابلش مي رود ، آگاه است . ژان پل سارتر در بحث روانكاوي وجوي خودش و نيز در كتاب معروفش « هستي و نيستي » ، دو تلقي از «موجود» مي كند : « شي براي خود » كه به موجودي اشاره دارد كه آگاهي دارد ولي به كمال نرسيده است. ديگري « شي در خود » كه آگاهي ندارد ولي به كمال خود رسيده است مثل ميز ، صندلي و … كه به كمال خود رسيده اند ولي آگاهي ندارند. سارتر ، با همان تلقي الحادي خودش ، مي گويد كه آدميان در پي خداوند مي گشتند چرا كه دوست داشتند موجودي بيافرينند كه هم آگاهي داشته باشد و هم به كمال رسيده باشد و بدين ترتيب خداوند را شامل هر دو ويژگي مثبت تصور كردند. سارتر از همين منظر به موضوع عشق مي پردازد. او مي گويد كه عاشق يك شي براي خود است . عاشق وقتي به معشوق عشق مي ورزد ، آن معشوق به كمال نرسيده را با نگاه مطلق خودش تبديل به موجود به كمال رسيده مي كند . اين نگاه مطلق عاشق چنان در نظر معشوق جذاب مي افتد كه گاه معشوق در جايگاه خدايي مي نشيند و دلبسته نگاه مطلق گراي عاشق مي شود. حال اگر اين نگاه مطلق كننده از معشوق پس گرفته شود ، او دوباره معلق مي شود و به كمال رسيدگي خود را از دست مي دهد . سارتر مي گويد از همين جاست كه غيرت رخ مي نمايد . يعني غيرت ورزيدن در واقع به خاطر اين است كه معشوق مي ترسد آن نگاه مطلق كننده از او گرفته شود . سارتر ادامه مي دهد كه يكي از تفاوت هاي دنياي جديد با دنياي قديم ، فرو ريختن «مطلق» هاست. اگر دنياي سنتي ، زندگي در ميان مطلق ها بود و انسان سنتي به راحتي مي فهميد كه مطلق يعني چه ، بشر امروز در اين موضوعات دچار اغتشاش و سر در گمي است. وقتي مفهوم مطلق فهميده نمي شود ، آن تلقي از عشق هم كه نگاه عاشق ، معشوق را مطلق مي كند گويا معلق مي ماند . گويي معشوقان امروزي انتظار ندارند كه عاشقي بر در پيدا شود و با نگاه خود ، آنها را مطلق كند و به يك كمال عاشقانه برساند.» دكتر نمازي پس از ذكر اين مقدمات وارد قسمت اصلي بحث مي شود و به توضيح سه تلقي مهم سنتي از عشق مي پردازد . او نمونه هاي خود را از ميان شاعران برگزيده بود و بدين ترتيب مشخصات اصلي عشق در نگاه حافظ، مولوي و خيام را تشريح نمود. او كه معتقد بود تلقي حافظ را مي توان تلقي غالب از عشق در فرهنگ سنتي اين سرزمين دانست، ابتدا به خصوصيات عشق حافظي پرداخت: «حافظ عشق را يك رابطه و بازي ناز و نياز مي داند . يعني گروهي كه در تلقي سنتي زنان بوده اند ، دوست داشته اند كه در جايگاه معشوقي و ناز قرار گيرند و گروه ديگر كه در تلقي سنتي مردان بوده اند ، دوست داشته اند كه در جايگاه نياز قرار گيرند . ويژگي ديگر عشق حافظي اين است كه عشق راهي است كه هر كسي مي تواند به آن وارد شود اما سختي ها و ترش رويي هاي عشق ، پس از ورود به آن رخ مي نمايد.» در ادامه دكتر نمازي به خصوصيت ديگري اشاره مي كند كه شايد بتوان آن را دليل اصلي در غلبه نگاه حافظانه به عشق در فرهنگ ما دانست : « خصوصيت مهم عشق حافظي اين است كه كاملاً انساني است و از اين رو با گله و شكايت همراه است. ويژگي ديگر ، توأم بودن عشق حافظي با حسرت است درست مثل تمام عشق هايي كه امروز داريم.حسرت بر چيزهايي كه داشتيم و خوف از آن كه نكند چيزهايي كه داريم ، از دست برود. حافظ آه مي كشد و اين آه كشيدن هاي او مشخص و منحصر به فرد است : مهر تو عكسي بر ما نيفكند/ آيينه رويا آه از دلت آه.» دكتر نمازي در حالي به تشريح خصوصيات عشق مولانا مي پردازد كه خود يادآوري مي كند كه عشق مولانا از دسترس ما دور است و معمولاً تنها گونه اي رقيق شده و تخفيف يافته از اين عشق را در اطراف خود مي توانيم بيابيم. او خصوصيات عشق مولانا را در قالب مقايسه با نگاه حافظ شرح مي دهد : «عشق مولانا بر خلاف عشق حافظ ، اول سخت است و سپس آسان مي شود . مولانا عشق را بي شكايت مي داند . عشق مولانا صرفاً يك روايت همدلانه با معشوق است . مولانا هر كجا شكايت مي كند ، فوراً سخن خودش را تصحيح مي كند : من ز جان جان شكايت مي كنم / من ني ام شاكي روايت مي كنم . همچنين در نگاه مولانا ، عشق ميان عاشق و معشوق به يكسان تقسيم شده است . در حالي كه در نگاه حافظ ، سهم اصلي عشق به عاشق داده مي شد و معشوق در قالب آدمي خوش تصوير مي شد كه سهمي از عشق نداشت . معشوق تنها مي چرخيد و مي خراميد و دلبري مي كرد و عده اي عاشق هم در اطراف او مي سوختند و دست و پا مي زدند. اما مولانا عشق را محبتي دو طرفه مي بيند و مي گويد : چون در اين دل برق مهر دوست جست / اندر آن دل دوستي مي دان كه هست / ليك عشق عاشقان تن زه كند / عشق معشوقان خوش و فربه كند. تفاوت ديگر مولوي و حافظ در نوع آه كشيدن هاشان است. آه كشيدن هاي مولانا آه حسرت بار نيست . به همين دليل است كه عشق مولانا در زمان است : روزها گر رفت گو رو باك نيست / تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست .» دكتر نمازي ، نكته مهمي را به عنوان آخرين ويژگي عشق در نگاه مولانا ذكر مي كند و آن « بي اعتباري تن» در نظر مولاناست . او « جسماني شدن عشق» را به عنوان يكي از تفاوت هاي عشق سنتي و مدرن برمي شمرد و با توجه دادن به تنوع «صورت» ها، بر اهميت «وفا» به عنوان عنصر طراوت بخش به رابطه هاي عاشقانه تكيه مي كند: « ويژگي مهم ديگر در تلقي مولانا از عشق اين است كه تن كمترين اعتبار را دارد . يكي از تفاوت هاي جدي عشق سنتي و مدرن اين است كه در دنياي مدرن ، عشق جسماني مي شود . يعني تن اعتبار پيدا مي كند. به عبارتي عشق با سكس عجين مي شود. نه به اين تعبير مذموم كه هر جا تني ، خواهشي و هوسي هست ، عشقي هست . درواقع به اين معنا كه با رخ نمودن عشق ، ديگر ابايي از علني شدن آن جنبه هاي اروتيكي كه قبلاً پوشانده مي شد ، وجود ندارد. در حالي كه در نظر مولانا ، تن و صورت فاقد اعتبار بود . ليلي مشهور در نظر او بسيار زشت بود . او سرشت آدميان را اين گونه مي دانست كه مدام در پي ديدن صورت هاي نو هستند . انسان ها را در ديدن صورت ، تنوع طلب مي يافت . مولانا مي گويد تنها چيزي كه عشق را افزون مي كند ، وفاست نه صورت . آن چيزي كه عشق زايي مي كند و عليرغم تكراري شدن و حتي ملال آور شدن صورت ، ملال را مي زدايد و طراوت مي آفريند ، وفاست. چرا كه وفاداري يك امر عاطفي و اخلاقي است. دكتر نمازي در كنار دو تلقي حافظ و مولوي كه تلقي هاي تيپيك از عشق در دنياي سنتي هستند از يك تلقي كناري ياد مي كند و آن تلقي خيام است . او نگاه خيام به عشق را اين گونه تشريح مي كند : «ادب خيام با ادب مولانا متفاوت است. از دل ادب مولانا زندگي و هستي مي رويد . عدم در نزد مولانا به معناي نيستي موجود و سرشاري وجود است . در صورتي كه عدم در نظر خيام ، تمام شدن همه چيز است . عشق در نزد خيام ، يك راه برون شو از سويه هاي تراژيك و سرشت سوگناك هستي و به عبارتي ديگر بي معنايي آن است . امروزيان هم گهگاه اين تلقي را دارند كه يكي از راه هاي گريز از پوچي و معنا دهي به زندگي ، عشق است.» پس از شرح ويژگي هاي عشق سنتي در قالب انديشه سه شاعر مهم فرهنگ ما ، دكتر نمازي به خصوصيات عشق در جهان جديد مي پردازد. او از دو كاركرد عشق در دنياي جديد يعني «معنا دهي به زندگي » و «راه برون شو از دوزخ اختيار و تصميم گيري» ياد مي كند: «عشق در دنياي جديد قرار است به زندگي آدميان معنا دهد. يعني ما در دنياي جديد دچار يك بي معنايي هستيم لذا دنيال موقعيتي مي گرديم كه اين معنا را به زندگي ما بدهد . يكي از اين موقعيت ها ، عشق است. يكي ديگر از كاركردهاي عشق در دنياي جديد اين است كه عشق راهي براي گريز از اختيار و دوزخ تصميم گيري است . در دنياي جديد كه مجال انتخاب وسيع تر شده و تصميم گيري ها بيشتر از قبل بدست خود فرد است . اين احساس اختيار زياد و اينكه آدمي هر لحظه بايد در مورد مسائل تصميم بگيرد و بالطبع مسئوليت نتايج تصميماتش را هم بر عهده بگيرد ، مسئوليت آدمي را سنگين كرده و باري بر دوش او سوار كرده به گونه اي كه خود را در دوزخي به نام دوزخ تصميم گيري گرفتار در مي يابد. آدميان خيلي وقت ها عاشق مي شوند و خود را در يك رابطه عاشقانه قرار مي دهند چرا كه مي خواهند از اختيار بگريزند . حوصله ندارند و خسته شده اند از اينكه خودشان تصميم بگيرند . با ورود به عشق ، مي خواهند ديگري براي آنها تصميم گيري كند.» سپس دكتر نمازي از «پتانسيل نفرت نهفته در عشق» سخن مي گويد. او مي گويد كه در دنياي جديد فاصله عشق و نفرت كم شده است . اتفاق خطرناكي كه نيم نگاهي به صفحه حوادث روزنامه ها ، جدي بودنش را اثبات مي كند . اين استاد دانشگاه ، تمرين صبوري را راه گريز از اين مشكل مي داند : «يكي از كشفيات مهم روان شناسي نهضت سوم كه در قرن بيستم پديد آمد و از نظر فلسفي بسيار غني است ، اين است كه يك نزديكي بين عشق و نفرت وجود دارد . بدني معنا كه وقتي عاشق مي شويم ، گويا جنس عشق به گونه اي است كه پتانسيل نهفته اي از نفرت را پس پشت دارد . گويا عشق و نفرت در هم تنيده اند و كاري كه يابد بكنيم اين است كه آن جنبه نفرت را كمرنگ كنيم گرچه گريز و گزيري هم از آن نفرت وجود ندارد. يكي از راه هاي كمرنگ كردن نفرت ، تمرين صبوري است . و اين چيزي است كه بايد از عشق سنتي ياد بگيريم . عاشق سنتي صبور بود ولي انسان مدرن نه در عشق كه در هيچ چيز صبور نيست .گذشت دوراني كه انسان ها داستان هاي بلند مي خواندند . ديگر امروز كسي حوصله ندارد و تنها به خواندن چند داستان كوتاه بسنده مي كند.» دكتر نمازي ريشه اين ناصبوري را تاثير فن آوري مدرن بر روان انسان جديد مي داند. او ضمن اشاره به يكي از پديده هاي ساده و ملموس موجود در جامعه ، مي كوشد تا تاثير عميق اين عجول بودن و ناصبوري را بر روابط اجتماعي توضيح دهد : «تكنولوژي، انسان مدرن را عجول كرده است. اين عجول بودن را از پايين ترين تا بالاترين سطح روابط اجتماعي مي توان سراغ گرفت . شما به اين پديده چت كردن نگاه كنيد . چت كردن در واقع يك راه ارتباط است ولي امروز گويي فضايي مجازي شده است براي عاشق شدن . فرض كنيد كه شما از طريق چت يك پيام براي طرف مقابل مي دهيد . پس از گرفتن پاسخ و سپس رد و بدل شدن چند پيام ، به ناگهان براي طرفي كه نمي شناسيدش ، سخنان عميق عاشقانه مي نويسيد و به راحتي از عاشقانه هايتان خرج مي كنيد . درست مثل پول كه خرج مي كنيد . اما پس از گذشت چند دقيقه از اين جملات عاشقانه ، ناگهان رويه نفرت پديدار مي شود. مبلغي فحش مي دهيد و طرف مقابل را ignore مي كنيد و بلافاصله به سراغ نفر بعدي مي رويد . اين عجولي و اين ساختن عشق در يك فضاي مجازي ، بعداً خودش را به دنياي واقعي و روابط واقعي ما تسري مي دهد . ما در فرهنگ خودمان مشهور بوده ايم به اينكه آدم هايي عاشق پيشه بوده ايم ، آدم هايي دور از هوس بوده ايم . هوس چيزيست كه آدمي را متكثر و شرحه شرحه مي كند در حاليكه عشق آدمي را استوار و محكم مي كند و به وجود او ، وحدت مي بخشد . بقول مولانا : آفرين بر عشق كل اوستاد / صد هزاران ذره را داد اتحاد. اين كم حوصلگي انسان جديد كه باعث شده فاصله بين عشق و نفرتش خيلي نزديك شده و دائماً از اين رو به آن رو مي شود ، باعث ايجاد بد بيني (Paranoia ) شده است. آن خوش بيني ممدوحي كه اساس زندگي و روابط انساني است ، از بين رفته است . امروز آدميان دائم به يكديگر شك مي كنند و در يك فضاي شك آلود و پر ابهام انساني نفس مي كشند .» دكتر نمازي در ادامه به يكي ديگر از خصوصيات عشق مدرن اشاره مي كند و آن مواجهه غايبانه و دور عشاق با يكديگر است ولو كه در ظاهر نزديك به هم و در حضور يكديگر باشند. او نتيجه اين اتفاق را تغيير «راز» به «مساله» مي داند و در توضيح مي افزايد : « دو تن از فيلسوفان بزرگ اگزيستانسياليست قرن بيستم ، گابريل مارسل و مارتين بوبر ، مشتركاً نظري داشتند كه اساس آراي آنها شد. اين نظر آن بود كه روابط « من- او » هميشه پر از « مسئله» است و روابط « من-تو» پر از « راز» . يعني در رابطهي با خداوند ، اگر خداوند را «او» در نظر بگيريد ، در خيال خودتان راجع به او فلسفه پردازي مي كنيد ولي وقتي خداوند را « تو» در نظر بگيريد ، بجاي فلسفه پردازي در غياب به سخن گفتن در حضور مي پردازيد . در اين صورت است كه شما با «راز» طرف شده ايد. مسئله با راز خيلي فرق مي كند. مسئله يك جنبه گزاره اي ، فلسفي و فرآورده اي پيدا مي كند ولي راز چيزيست كه انگار بايد پا به پا با او رفت و او را كشف كرد و در او تنيده شد . در مواجهه با مساله ، ذهن بكار مي افتد ولي در مواجهه با راز تمام وجود . اين نكته را در مورد عشق نيز مي توان گفت. در دنياي جديد وقتي ما رابطه «من-تو» با كسي برقرار مي كنيم ، ظاهرش رابطه «من-تو» است ولي با اينكه او در حضور ماست ، داريم دربارة او خيال انديشي مي كنيم و به واقع رابطه را به «من-او» تبديل كرده ايم. با او حرف مي زنيم ولي انگار مخاطب مان «او» است نه «تو» . در حالي كه در دنياي سنتي عليرغم اينكه معشوق دور بود و در پرده مي ايستاد و در ظاهر غايب بود ، عاشق با او به صورت «تو» مواجه مي شد نه «او». ولي متاسفانه امروز ما به عكس عمل مي كنيم. يعني معشوق در حضور ماست ولي تعامل و مواجهه ما با معشوق به صورت «او» است.» در آخر ، دكتر نمازي به دو نكته قابل توجه اشاره مي كند و اضافه مي كند كه اين دو ويژگي بسيار ملموس ، فهم شده از نگاه به رفتار و زندگي روزمره آدميان روزگار خودمان است . او معتقد است كه در اين روزگار مجنون مرده است : « در جامعه امروز ، گويي مواجه با مرگ مجنون هستيم. يعني مجنون در تلقي گذشته خودش و با تمام هيبت خودش ، امروز مرده است. شما امروز ديگر كسي را پيدا نمي كنيد كه ديوانه وار يك ليلي را دوست بدارد . اگر هم پيدا بكنيد او يك تافته جدا بافته است و در نظر ديگران گويا بيمار محسوب مي شود . يادتان هست كه فروغ فرخزاد در مورد مجنون چه مي گفت؟ مي گفت كه مجنون بيمار بوده است ، مازوخيست بوده است و مي خواسته است كه خودش را آزار دهد . آخر آدم عاقل كه اين كارها را نمي كند. » در اينجاست كه دكتر نمازي با لحني انتقادي از بازاري شدن عشق و قرباني شدن كيفيت در پاي كميت، اظهار نگراني مي كند : »نكته مهم اين است كه مرگ مجنون ، كه گويا گريز و گزيري از آن نيست ، نبايد به قيمت اقتصادي شدن عشق باشد . به اين معنا كه همان طور كه پول را خرج مي كنيم ، عشق را هم خرج مي كنيم . در تلقي دنياي جديد ، عطف نظر به يك نفر ، متوجه شدن به يك نفر خاص و يك عشق خاص رنگ باخته است و مذموم شمرده مي شود.آدم ها چون ديگر توان عاشقي از ان دست را ندارند ، مي آيند و كيفيت را فداي كميت مي كنند . عشق مجنون وار وقت مي برد ، انرژي مي برد و حوصله مي خواهد . به جاي اينكه يك نفر را اين قدر زياد دوست داشته باشيم ، بياييد 50 نفر را جايگزين كنيم و هر كدام را يك ذره دوست بداريم. اين دقيقاً رويكرد اقتصادي و بازاري به عشق است. اگر بي پرده اين مسائل را مي گويم به اين دليل است كه فكر مي كنم اين آفتي است براي جامعه ما كه چنين مسائل جدي و مبتلابهي در آن طرح نمي شود و به عوض مسائلي طرح مي شوند كه فايده اي جز بحث آكادميك براي آن متصور نيست . » دكتر نمازي در پايان سخن به اتفاقي ديگر هم اشاره مي كند كه نامش را « خستگي ليلي از معشوقي» مي گذارد و در توصيف آن مي گويد : « اگر مجنون مرده است از آن طرف هم به نظر مي رسد كه در دنياي جديد ، زنان خسته از معشوقي اند . از اينكه تنها و فقط در جايگاه معشوقي قرار گيرند. اين فقط در روابط انساني زن و مرد نيست . خيلي وقت ها شما چهره هايي را مي بينيد كه بناي زندگي معنويشان اين است كه مي خواهند دوست بدارند بيش از آن كه بخواهند دوست داشته شوند. شما اگر چهره هاي معنوي اعم از وطني و غير وطني را بررسي كنيد مي بينيد كه شعار مشتركشان اين است : خدايا چنانم كن كه بفهمم بيش از آنكه بخواهم بفهمندم . بهرحال ، به نظر مي رسد در دنياي جديد ، نشستن صرف در جايگاه معشوقي و حفظ كردن يك جايگاه سنتي مبني بر اينكه من هميشه بايد دوست داشته شوم و قرار نيست كه دوست بدارم و اگر هم دوست بدارم بايد نسبت به آن دوست داشته شدن ، اندك باشد ، در حال رنگ باختن است. دكتر نمازي با گفتن از مرگ مجنون و خستگي ليلي ، دامن سخن را مي چيند و با قرائت شعري كه گويي كلام آخر و نتيجهي صحبتش است ، سخن خود را خاتمه مي دهد : ما در روزگار غیبت عشقیم / از ماهیان بپرس ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط منصور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 بهمن 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
|
RSS
|